پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۱

كوفتگي بدن. سردرد. عطسه. بيحوصلگي. فكر كنم يكي دو روزي افتادم.!!
چند برگ نقشه درهم و برهم. روزنامه همشهري امروز. يك پاكت حاوي مدارك فني. مقادير زيادي نامه و صورتجلسه هاي تاريخ گذشته. يك تقويم روميزي كه روي تاريخ يكشنبه 8 دي ماه 81 ثابت مانده است. دفتر سررسيد پر از يادداشتهاي شخصي- اداري- شماره تلفنهايي كه اينجا و آنجا يادداشت شده و...دو عدد كيس و دو عدد كيبرد و دو عدد و ماوس و يك مانيتور 20 اينچ و يك جفت اسپيكر. يك ليوان نيمه پر و يك بسته بيسكويت باز شده. !‌تمام اجزاي بالا تقريبا بدون نظم مشخصي و به تصادف در كنار هم قرار گرفته اند.

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۱

نگاه
پاركينگ شركت ما براي پارك ماشينها به دقت خط كشي شده . در صورتي كه همه اتومبيل ها در محل هاي خط كشي شده پارك شوند، ورود و خروج به سهولت انجام ميگيرد. امروز صبح يك اتومبيل نو با حدود 5 متر فاصله از محل خط كشي شده پارك كرده بود،‌ به نحوي كه مسير عبور كاملا مسدود شده بود.
به پلاك آن نگاهي كردم. جاي دو كف دست آغشته به خون گوسفند قرباني روي آن پيدا بود!
با خودم فكر كردم كمي دقت و پارك در محل معين بسيار آسانتر كم خرج تر و انساني تر از قرباني كردن موجود جاندار در مقابل يك اتومبيل بيجان است! پس چرا اولي بي اهميت انگاشته ميشود و دومي اينقدر مهم؟

دوشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۱

يك تار مو
كتاب را روز پيش به رسم امانت از دختر گرفته بود. دو ساعتي ميشد كه مشغول خواندن بود. كاملا در دنياي داستان غرق شده بود كه تار مويي در ميان برگهاي كتاب نظرش را جلب كرد و از عوالم داستان بيرونش آورد. با دست آنرا به حاشيه صفحه راند. اندكي به آن خيره شد به خاطر آورد كه كتاب متعلق به كيست. با خود گفت:( خيلي عجيبه بيشتر وقتها با خودم رو راست نيستم. خودم را آنقدر سانسور ميكنم كه از واقعيت هاي درونم دور ميشم. شايد هم اين مقتضاي سن است. تو سي سالگي آدما سعي ميكنن زيادي عاقل باشن!) به نرمي تار مو را ميان دو انگشت گرفت و نگاه كرد. زنانه بود به رنگ خرمايي با اندك پيچ و تاب.
تا به حال موهاي دختر را نديده بود. چون در اندك دفعات ملاقاتشان دخترك روسري به سر داشت. پيش خود سعي كرد دختر را بدون روسري در نظر آورد. بعد چشمانش را بست و قرص صورت دختر را با موي بلند و خرمايي رنگ تصور كرد. حتي عطر موهاي دختر را هم آنطور كه دلش ميخواست در ذهنش ساخت. بر روي لبانش لبخندي نشاند و در چشمانش نگاهي از سر مهر. به پشت تكيه داد و كتاب را روي صورتش گذاشت. دكمه PLAY تخيلش فشرده شده بود و بيشتر و بيشتر جزييات وجودي دختر را آنطور كه ميخواست تجسم ميكرد. گهگاه تعقلش نهيبي ميزد كه خيال بافي را تمام كند ولي اين تصورات، چنان سستي و كرخي شيريني در تمام وجودش پراكنده بود كه نميخواست از دستش بدهد. در تنش گرمايي حس ميكرد از جنس گرمايي الكل در رگهايش جاري ميساخت. آرزوهاي خفته يكي يكي بيدار ميشدند و در دنياي خيالش به سرعت شكل واقعي به خود ميگرفتند. ديوار هاي محدوديت را ميديد كه فروميريزند. ناتواني هايش كوچك و كم اهميت ميشدند و توانايي هايش بزرگ و مهم. احساس سبكي ميكرد. تصورات دوران كودكيش را به خاطر آورد. خوابي كه بارها از كودكي تا كنون ديده بود را دوباره مرور كرد. بارها در كودكي خواب ديده بود تنها با يك گام ميتواند از زمين فاصله بگيرد و بر فراز خانه ها پرواز كند. هنوز هم گاهي اين خواب را ميديد.
كم كم در زير پوست سرش جرياني را حس كرد. جرياني كه به خوابي عميق دعوتش ميكرد. سرش را بر لبه پشتي صندلي جابجا كرد. تعقلش همچنان در تكاپو بود تا جلوي تخيلش را بگيرد. تمام مشكلات پيرامون را به يادش مي آورد. از قبض آب و برق و مبايل پرداخت نشده تا بيماري و رنج مادر. عنان ذهن از دستش رفته بود. مغزش مانند استاديومي بود كه دو گلادياتور تعقل و تخيل در آن با هم گلاويز بودند. و در اين ميان خواب به تدريج او را مي ربود...
از شدت درد از خواب بيدار شد. گردن و پشتش درد گرفته بود. گلويش خشك و دهانش بد مزه بود. كتاب را از روي صورتش پس زد. به دستانش نگاه كرد. خبري از تار موي ديشب نبود. به سرعت از جا بلند شد و در كنار پايه هاي صندلي به جستجو پرداخت. تار مو بر زمينه سراميك سفيد خودنمايي ميكرد. آنرا با احتياط برداشت. خواست مجددا آنرا نگاه كند ولي پشيمان شد. كتاب را باز كرد تار مو را با احتياط سرجايش قرار داد. به پهلو روي تخت دراز كشيد و مجددا به خواب رفت.

شنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۱

نفع شخصي- نفع جمعي
در مورد زندگي مورچگان در جايي خواندم، وقتي كه مورچگان يك طعمه بزرگ مثلا يك سوسك مرده بسيار بزرگ (‌به نسبت يك مورچه ) را پيدا ميكنند، همگي با هم به سمت آن هجوم برده و هريك گوشه اي از آن را با آرواره هاي خود گرفته و شكل غريزي به سمت خود ميكشند. بسته به موقعيت مكاني هريك از مورچه ها، اين جهت ممكن است مخالف، عمود،‌ يا موافق جهت لانه باشد. ولي در نهايت برآيند اين نيروهاي اعمال شده به سمت لانه خواهد بود و طعمه با سرعت نسبتا كمي به آن سمت حركت ميكند. در اينحال بسياري از مورچه ها ( كه در جهات مخالف لانه، طعمه را به سمت خود ميكشند)، با دست و پا زدن خود، ديگران را خسته ميكنند و مانع سرعت گرفتن حركت ميشوند.
بسياري از پروژه ها و فعاليت هاي ما كه ماهيت گروهي دارند، كمابيش مثال بالا را در ذهن متبادر ميسازد. هريك از افراد تنها در ظاهر همه ادعا ميكنند كه كوشش آنها در مسير رسيدن به اهداف جمعي پروژه است در حاليكه در حقيقت اكثرا سعي در رسيدن به هدف شخصي خود دارند. اين امر تا حدي طبيعي است. و مديريت صحيح با درايت و دور انديشي ميتواند اين احساسات منفعت طلبانه افراد را در جهتي همسو با اهداف جمع به كار گيرد. ولي در وضعيتي كه مديريت، نا كارآمد و يا نا لايق، و منفعت طلبي افراد نيز بيشتر ازحد معمول وغير قابل كنترل باشد، اين امر امكانپذير نيست. در اينحال بار يا به مقصد نميرسد يا آنقدر دير ميرسد كه كار از كار گذشته است! انبوهي از پروژه هاي عمراني نيمه رها شده و يا زيان ده مثالي بر اين گفته هستند.
بعضي آدمها براي محاسبه مساحت يك مربع به ضلع معلوم روش انتگرال گيري را انتخاب ميكنند!!

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۱

در رفتار اكثر ادمها كه دقيق ميشوم بيت دستكاري شده زير به ذهنم ميرسد:
ما برون را بنگريم و قال را
ما درون را ننگريم و حال را

نظر شما چيست؟

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۱

هميشه تاريخ های ويژه برايم جذابيت دارند. تاريخ هايي که بيانگر آغاز يا پايان واقعه ای مهم هستند. مثل 1ر1ر2003 .
سال نوی ميلادی برهمه مبارک.