سه‌شنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۵

اندر حكايت پينه دوز بازار اصفهان و زيدان!

حكايت كنند كه در ازمنه قديم و معاصر با شاه عباس كبير پينه دوزي در بازار اصفهان دكان كوچكي داشت. پينه دوز از بامداد تا شامگاه در دكان خود به تعمير و دوخت پاي افزار چرمين درباريان و اميران سپاه قدر قدرت پادشاه صفوي مي پرداخت.
در آن روزگار رسم بر اين بود كه شاه چند تازي بسيار اصيل وزيبا را در محلي مخصوص نگاه دارد تا هنگام شكار در ركابش باشند.
بالطبع عده اي نيز در دربار وظيفه خطير تيمار و پرورش تازي هاي عزيز كرده شاه را برعهده داشتند و ميزان علاقمندي شاه به تازي هايش باعث ميشد تيمارداران نيز نزد شاه ارج و قرب خاصي پيدا كنند. اين افراد به پشتوانه موقعيت خود گاه به تعدي و ظلم و ستم به پيشه وران بازار و مردم عادي نيز مي پرداختند.يكي از كساني كه گاه و بيگاه مورد آزار و اذيت تيمارداران سگان شكاري شاه قرار ميگرفت همين پينه دوز حكايت ما بود.
وقت و بي وقت يكي از تيماردارن سگ دست آموز را ميفرستاد تا در فرصتي مناسب كفش هاي دوخته يا چرم هاي آماده دوخت را از دكان پينه دوز به دندان گرفته و فرار كند و با ديدن سر و صدا و ناله و نفرين پينه دوز پير تفريح ميكرد و ميخنديد.
پيرمرد كه جرات نميكرد اعتراضي به سگ يا تيماردار او بكند همواره در پي فرصتي بود براي تلافي.
شبي در حاليكه هميان* كوچكش را بر پرشالش ميبست فكري به خاطرش رسيد.
فردا صبح هميان را از سكه هاي مسين خرد خالي كرد و به جاي آن مشته** سنگين خود را درون هميان گذاشت.
طبق معمول درميانه روز سر و كله سگ مزاحم پيدا شد.
پيرمرد به محض ديدن اون هميان را بر فرق سگ كوبيد و سگ بر اثر شدت ضربه در لحظه تمام كرد.
نگهبان سگ كه از دور صحنه را مي پاييد دوان دوان به سوي جنازه سگ دويد و زماني كه از مرگ سگ مطمئن شد شروع كرد به فرياد زدن بر سر پيرمرد.
در ميان فرياد هايش سربازان را به كمك طلبيد تا پينه دوز بخت برگشته را به جرم كشتن سگ شكاري دربار دستگير و به نزد قاضي برند.
از آنجا كه خسارت به اموال دربار گناهي نابخشودني بود سربازان بي درنگ وي را تحت الحفظ به محكمه بردند تا قاضي حكمش را صادر كند.
در محكمه پيرمرد منكر هرگونه گناه شد و ادعا كرد تنها با هميان چرمي اش ضربه ملايمي به سگ نواخته است!
شهود البته همگي سخن پيرمرد را تاييد كردند و قاضي هم پس از شنيدن شهادت شهود راي بر بي گناهي پينه دوز داد به اين دليل كه ضربه هميان نميتواند سگ قوي هيكل را روانه ديار عدم سازد و به جاي او نگهبان سگ را به علت قصور در امر تيمار و نگهداري از تازي دربار مجرم شناخت!
البته هيچ كس به جز سگ بينوا و خود پيرمرد خبر از وجود مشته آهني و سنگين در ميان هميان نداشت تا به استناد به آن پيرمرد زيرك را مجرم بشناسد.
بيت:
يا رب سبب مرگ سگ سلطان چيست//سگ داند و پينه دوز كه در هميان چيست
و اما بر ميگرديم به زمان حال و اتفاقي كه در بازي فينال جام جهاني موجب حيرت جهانيان شد.
تنها زيزو و بازيكن ايتاليايي ميدانند چه شد كه مرد آرام و صبور تيم فرانسه چنان عكس العملي از خود نشان داد .
---
پي نوشت در مثل مناقشه نيست
---
كلمه ها و تركيب هاي تازه
*هميان =كيسه اي چرمي كه در قديم براي حمل سكه به كار ميرفت
**مشته=وزنه ي سنگين از جنس برنج يا آهن كه براي كوبيدن چرم و شكل دادن به آن در صنعت پاي افزار به كار ميرود

دوشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۵

يك داستان آموزنده

يك كارمند پست كه مسئول بررسي نامه هاي داراي آدرس ناقص بود درميان انبوه نامه ها چشمش به نامه اي افتاد كه با خط لرزان در محل گيرنده آن نوشته شده بود( نامه اي به خدا)كار مند پس از كمي كشمكش با خود از روي كنجكاوي نامه را باز كرد
متن نامه اين چنين بود:

اي خداي مهربان
من پيرزني 83 ساله هستم . ديروز كيف پول من را كه 100 دلار درون آن بود از من دزديدند.
آن 100 دلار تمام دارايي من تا آخر اين ماه بود . هفته آينده عيد است و من دونفر از دوستانم را دعوت كرده ام. بدون پول من نميتوانم از آنها پذيرايي كنم و كسي را هم ندارم كه به من پولي قرض بدهد.
اي خداي مهربان تو تنها اميد من هستي به من كمك كن.
كارمند پست كه تحت تاثير قرار گرفته بود نامه را به همكارانش نشان داد و با كمك آنها 96 دلار براي پيرزن جمع آوري كرد و پول را به آدرس او پست كرد.
تعطيلات كريسمس و سال نو به اتمام رسيد و چندي بعد دوباره نامه اي به اداره پست رسيد به نام گيرنده خداي مهربان
همه همكاران جمع شدند تا نامه را بخوانند.مضمون نامه چنين بود:
اي خداي مهربان
نميدانم چطور بابت اين لطف شكر گزار باشم. با پولي كه تو فرستادي توانستم ميهماني خوبي ترتيب دهم و دركنار دوستانم درروز عيد لحظات خوشي را بگذرانم. براي آنها تعريف كردم كه چه هديه خوبي از تو گرفتم.البته 4 دلار آن كم بود كه مطمئن هستم كارمندان پست آن را برداشته اند!
***
نتيجه اخلاقي
نامه ديگران رو باز نكنيد
نتيجه اقتصادي
در حساب و كتاب دقيق باشيد تا موجب بد گماني نشويد
نتيجه انحرافي
حواستان باشد اسكناسي كه ميبخشيد گوشه داشته باشد و ترجيحا تا نخورده باشد!
***
منبع: نامعلوم با اندكي تصرف و تلخيص

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

پنجره را بگشا

پنجره را بگشا که جان و جهان
در خروش می آيد...

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

گوشه هايي از روايت فرهنگ عامه و تكنولوژي!!


بر ديوار ميوه فروشي روي كاغذ سفيد با ماژيك آبي نوشته شده بود:
هندوانه
با گارانتي و خدمات پس از فروش
كيلويي 300 تومان
!!!
***
سايه اين فيل ترينگ هوشمند چند روزي است بر سر سيستم فوتو بلاگينگ بلاگر ميرود و مي آيد . به زودي است كه عباي سياهش را بر سر اين بخش از دنياي اينتر نت هم بكشد.

شنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۵

بازی ايران و پرتغال و جنگ های ايران و روس

پس از شکست اول تيم ملی مان در مقابل مکزيک سيل اس ام اس ها و پيام های توهين آميز بود که نثار برخی بازی کنان و مربی تيم ملی می شد. مضمون بسياری از آن ها اهانت های ناموسی از نوع شديدا لمپنی بود.
ظاهرا اين اهانت ها باعث شد تا در بازی دوم در مقابل حريف قدر يعنی پرتغال غيرت بچه های تيم آن چنان به جوش آيد که علی رغم برتری فاحش تيم مقابل در تکنيک بازی و سابقه درخشان فوتبال بازی قابل قبولی ارايه دهند. هرچند که دست آخر نتيجه باخت تيم ما و خروج از ماراتن نفس گير جام جهانی بود.
اما ارتباطش به جنگ های ايران و روس:
در دوره دوم اين جنگ ها در زمان مرحوم عباس ميرزا وليعهد فتحعلی شاه قاجار مردم ايران که ناموس خود را در جنگ های اول بر باد رفته ديدند به فرماندهی عباس ميرزا علی رغم برتری نظامی روسيه چنان رشادتی از خود نشان دادند که در تاريخ مثال زدنی است.گرچه که نتيجه جنگ در نهايت به شکست ايران انجاميد و شهرهای نخجوان و اردوباد نيز از پيکر ايران جا شد.
نتيجه:
ناموس و غيرت و تمام موارد ديگر وابسته به آن از جمله ادبيات توهين آميز ناموسی در رسيدن به پيروزی لازم است ولی کافی نيست
***
لطفا نوشته بالا را جدی نگيريد !
روي در باك گازوييل اتوبوس زهوار دررفته نوشته شده بود:

سلامتي ساقي
...

چهارشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۵

بازار يابی خيابانی

سراشيبي خيابان گاندي را براي رسيدن به مقصدم در خيابان وزرا ميرانم. در جلو من و به فاصله كمي موتور سواري هم مسير با من ميراند.با تسمه پشت موتورش يك كارتن چاي احمد بسته است. به نرمي اورا پشت سر ميگذارم و وارد خيابان وزرا ميشوم. در آينه سمت چپ پيداست .هنوز به فاصله كمي از من ميراند. سرعتش را زياد ميكند و به من ميرسد و اشاره ميكند كه شيشه را پايين بياورم. شيشه را پايين مي آورم . سيه چرده و لاغر است در هياهوي صداي موتور چيزي ميگويد كه نميشنوم. با ايما اشاره حالي اش ميكنم كه نميشنوم!
اين بار بلند تر ميگويد . با احتياط و لبخندي مشكوك:

آبجو مصرف نداري؟قيمت مناسب!

در حالي كه سعي ميكنم تعجبم را پنهان كنم لبخندي ميزنم و ميگويم:

. قربانت الان لازم ندارم.

سرعتش را زياد ميكند و در ميان انبوه اتومبيل ها گم ميشود
...

سه‌شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۵

دژ بابك


آزمون اطلاعات عمومي
در متن جاهاي خالي را با كلمات مناسب پر كنيد
!!!
براي ديدن عكس در ابعاد بزرگتر روي آن كليك كنيد