سلام من پدرام هستم
آنچه در تملك داريم ما را غني نميكند ، بلكه ثروت ما در ( توانايي درست زيستن ) ، صرف نظر از داراييهامان است .
******************************
یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۱
1 >
با اجازه آقاي بهرنگي كه كودكي مرا ساخت و نگذاشت در آن وانفسا تخيل كوكانه من از گرسنگي بميرد
تلخون
من اين جا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است
م ، اميد
تلخون به هيچ يك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ ، ماه سلطان ، ماه خورشيد ، ماه بيگم و ماه لقا، ششدختر ديگر مرد تاجر هر كدام ادا و اطوار هايي داشت . تقاضاهايي داشت . وقتي مي شد كه به سر و صداي آن ها پسران همسايه به در و كوچه مي ريختند . صداي خنده شاد و هوسناك دختران تاجر ورد زبان ها بود . خوش خوراكي و خوش پوشي آن ها را همه كس مي گفت . بدن گوشتالود و شهوانيشان ،اب در دهن جوانان محل مي انداخت . براي خاطر يك رشته منجوق الوان يك هفته هر هر مي خنديدند ،يا توي آفتاب مي لميدند و منجوق هايشان را تماشا مي كردند . گاه مي شد كه همن سر سفره غذا بيفتند و بخوابند . مرد تاجر براي هر يك از دخترانش شوهي نيز دست و پا كرده بود كه حسابي تنه لشي كنند و گوشت روي گوشت بيندازند . شوهران در خانه زنان خود زندگي مي كردند و آن ها هم حسابي خوش بودند . روزانه يكي دو ساعت بيشتر كار نمي كردند ‚آن هم چه كاري سر زدن به حجره مرد تاجر و تنظيم دفتر هاي او . بعد به خانه بر مي گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر مي گذراندند.
با اجازه آقاي بهرنگي كه كودكي مرا ساخت و نگذاشت در آن وانفسا تخيل كوكانه من از گرسنگي بميرد
تلخون
من اين جا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است
م ، اميد
تلخون به هيچ يك از دختران مرد تاجر نرفته بود. ماه فرنگ ، ماه سلطان ، ماه خورشيد ، ماه بيگم و ماه لقا، ششدختر ديگر مرد تاجر هر كدام ادا و اطوار هايي داشت . تقاضاهايي داشت . وقتي مي شد كه به سر و صداي آن ها پسران همسايه به در و كوچه مي ريختند . صداي خنده شاد و هوسناك دختران تاجر ورد زبان ها بود . خوش خوراكي و خوش پوشي آن ها را همه كس مي گفت . بدن گوشتالود و شهوانيشان ،اب در دهن جوانان محل مي انداخت . براي خاطر يك رشته منجوق الوان يك هفته هر هر مي خنديدند ،يا توي آفتاب مي لميدند و منجوق هايشان را تماشا مي كردند . گاه مي شد كه همن سر سفره غذا بيفتند و بخوابند . مرد تاجر براي هر يك از دخترانش شوهي نيز دست و پا كرده بود كه حسابي تنه لشي كنند و گوشت روي گوشت بيندازند . شوهران در خانه زنان خود زندگي مي كردند و آن ها هم حسابي خوش بودند . روزانه يكي دو ساعت بيشتر كار نمي كردند ‚آن هم چه كاري سر زدن به حجره مرد تاجر و تنظيم دفتر هاي او . بعد به خانه بر مي گشتند و با زنان تنه لش و خوشگذرانشان تمام روز را به خنده و هر و كر مي گذراندند.
شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۱
نسل سوخته
سلام پدرام هستم !
اين ياد داشت طولاني است ، خواهش مي كنم تاب بياوريد و تا انتهاي آن را بخوانيد ، منتظر شنيدن نظراتتان هستم .
نسل عجيبي است اين نسل ما كه هم اكنون بين سي تا چهل سال دارد . خردسالي ما در بهترين سال هاي رفاه و آرامش ايران گذشت . سال هاي كودكي را به ياد مي آورم . فروشگاه هاي رنگارنگ ، كنار دريا ، پارك ها و سينما ها ، مدارس مختلط ، خانم معلم هاي آرايش كرده و مرتب و آقا معلم هاي كراوات زده و تميز با صورت هاي اصلاح كرده و بوي ادكلن .
ولي پيش از آن كه دريابيم كجاييم و چه كاره ايم گرد باد انقلاب وزيدن گرفت . چشم هاي كودكانه مان به حكومت نظامي و تعطيلي مدارس و كمبود نفت و بنزين و …. روشن شد . بعد از آن نه ما ، كه بزگتر ها مان هم نمي دانستند چه شده و چه قرار است بشود . در عرض يكي دو سال همه چيز تغيير كرد . ما به مقتضاي سن بيشترين تغييرات را در مدارس شاهد بوديم . مدارس تفكيك شده و خانم هاي در پارچه مشكي نه چندان تميز پيچيده با صورت هاي رنگ پريده و چشمان گود رفته و مردان ريشوي اور كت پوش . مراسم كسالت بار صبحگاه مدارس به جاي آن موزيك زيبا و مفرح نرمش صبحگاهي قبل از انقلاب ، و اسامي جديد آن هم از نوع عربي آب نكشيده . و باز تا سر چرخانديم در يكي از آخرين شب هاي شهريور ماه سال 1359كه به عادت شب هاي ديگر با بچه هاي محل مشغول بازي قايم باشك بوديم آسمان را شهر را نوراني ديديم و با واژه جديد ضد هوايي آشنا شديم . مي گفتند جنگ شروع شده است . در آن سال ها تصور من از جنگ آن چيزي بود كه پدر بزرگ از جنگ دوم جهاني تعريف مي كرد . يعني قحطي و كمبود و مرض . و آن چه كه در سريال قديمي و مستند world in war ( دنيا در جنگ ) پيش از انقلاب در تلويزيون مي ديدم . و اين تصوير برايم بسيار وحشتناك بود . سال هاي شور و شوق تين ايجري ما مصادف بود با زماني كه مدارس به سوي صومعه شدن پيش مي رفتند . آن روز هايي كه همراه داشتن يك عكس خانوادگي جرم محسوب مي شد و داشتن يك نوار كاست در مدرسه با اتهام فساد اخلاقي منجر به اخراج مي شد . زماني كه ناظم هاي مدارس دخترانه با قيچي و متر در ورودي مدرسه پاي شلوار دانش آموزان دختر را اندازه مي گرفتند تا در صورت به اندازه كافي گشاد نبودن ، با قيچي گشادش كنند !!! و ناظم هاي مدارس پسرانه همين تاكتيك را براي موي پسر هابه كار مي بردند . زماني كه هر روز و هر هفته به مقتضاي يك مراسم انقلابي – جنگي – مذهبي در داخل نماز خانه هاي كثيف جمعمان مي كردند و برايمان موعظه هاي آنچناني مي فرمودند تا اشكمان را در بياورند و روحمان را به قول خودشان صيقل بدهند . ( كه نتيجه عكس مي داد ) نسلي كه امروز بيست و سه چهار ساله هستند در آن روز ها به اقتضاي سن مشغول بازي هاي كودكانه بودند و برنامه كودك ساعت 10 راديو روح لطيفشان را قصه هاي مذهبي غمگين و شرح كشتار عاشورا و شهادت معصومانه علي اصغر و ….. مي آزرد . اينان نديدند روز هايي را كه پوشيدن لباس سفيد را كه در اسلام توصيه شده جرم بود چه برسد به لباس رنگين . نديدند روزهايي را كه پوشيدن لباس آستين كوتاه مساوي بود با محروميت از امتحانات پايان سال ، و تازه چند سال بعد از آن ضرب و شتم حراست و يا انجمن اسلامي دانشگاه و پس از آن تعليق و اخراج . و درك نكردند زماني را كه هيچ جا ،دقيقاً هيچ جا نبود كه بتوانيم بنشينيم و با دوستي از جنس مخالف فقط حرف بزنيم . روز هايي كه تنها پل ارتباطي جوان ها با دنياي خارج از ايران راديوهاي به اصطلاح بيگانه بود و برنامه ديدني هاي جلال مقامي با چهره و صداي گرمش . شبكه هاي تلويزيوني ماهواره اي هنوز در حد رويا بود و اسم اينتر نت به گوش كسي نرسيده بود . دو كانال تلويزيوني آن زمان كه ديگر نمونه بود . مجموعاً حدود 8 تا 10 ساعت برنامه شامل سخنراني هاي مذهبي و خبرهاي جهان اسلام و جنگ و فلسطين و … و شايد يك فيلم سينمايي تكراري جمعه بعد از ظهر با مضمون مرگ ، فقر ، جنگ و بدبختي . برنامه كودك هم با كارتون هايي كه همه شخصيت هايش مادر مرده بودند يا اگر بر حسب تصادف كارتوني تكراري از سال هاي قبل پخش مي شد آنقدر پاره پوره و پر از دخل و تصرف بود بود كه نديدنش بهتر از ديدنش بود. ضمناً سه ماه محرم و صفر و رمضان و روز هاي وفات با همه روايات مختلفش ، و ياد بود هاي انقلاب كه همه اين ها هم سرجمع يك ماه و نيم مي شد و در كل 5 ماهي از سال را تشكيل مي داد ،اين آب باريكه هم قطع بود و حضرات حتي موزيك متن كارتون ها را نيز به انواع اصوات و افكت هاي بوق مانند تبديل مي كردند ، كه صد رحمت به نقاره : كه مبادا باعث تحريك و تشويق كودكان به حركات موزون شود و زبانم لال ايجاد مفسده كند .ويديو هم يك كالاي قاچاق بود و گران قيمت و تازه اگر هم در خانه اي موجود بود يافتن فيلم براي آن خود حديثي داشت . همه اين ها به اضافه فشار ناشي از كمبود هاي جنگ و نگراني تلقين شده به خانواده ها در مورد جوانانشان ، گل تازه شكفته شده جواني ما را به پژمرده شدن تهديد مي كرد . روز هاي سياه بمباران شهر ها نيز آمدند . تصاوير خبري از بمباران مدارس خرم آباد هيچگاه از خاطرم پاك نمي شود . كودكان معصومي كه جنازه هاي خونينشان را مرتب در كنار هم در حياط ويران مدرسه چيده بودند . آرام آرام به شب هاي بمباران عادت مي كرديم . سر ساعت خاصي بايد منتظر آژير قرمز بوديم و بعد صداي انفجار و ….. و بعد از آن آژير سفيد . و ما در آن روز ها بايد درس مي خوانديم به اميد آينده اي مبهم . خيلي ها نيز درس مي خواندند به اميد ورود به دانشگاه و فرار از خدمت سربازي و باز هم آينده اي مبهم . چون در آن روز ها خدمت سربازي مساوي بود با اعزام به جبهه و به احتمال زياد بازگشت به صورت افقي . ولي با اعلام طرح شش ماهه اعزام دانشجويان پسر به جبهه ، آينده از ابهام درآمد و تاريك شد . و چه بسيار عزيزاني كه در همين شش ماه ها از كلاس هاي دانشگاه به جبهه هاي جنگ و از آن جا به ديار باقي رفتند . سال موشكي نيز از راه رسيد با آژير هاي قرمز بيفايده . من در آن سال ها در كلاس چهارم دبيرستان درس مي خواندم . غول كنكور و تعطيلي كلاس ها و استرس و …. و ما باز خودمان را اميدوار نگاه مي داشتيم . در تابستان 67 سناريوي 8 ساله جنگي كه به گفته خودشان بايد دوسال طول مي كشيد ، به پايان رسيد . و سال هاي سازندگي شروع شد . آهسته آهسته شهر ها رنگ و رويي گرفتند . فروشگاه هاي سوت و كور رونق پيدا كردند و پس از جنگ خليج فارس سر و كله اتومبيل هاي جديد در خيابان ها پيدا شد . اين نسل در كمترين مدت بيشترين اتفاقاتي را كه ممكن است در طول چند دهه از عمر يك انسان رخ بدهد در كمتر از يك دهه مشاهده كرد . و اين حجم ورودي عظيم به بايگاني خاطراتش سپرده شد . فشار هاي عصبي ناشي از انقلاب و جنگ و تبعات آن تأثير مخربش را براي هميشه باقي گذاشته است . به نظر من اين است مفهوم نسل سوخته . اين نسل است كه تمام جواني و طراوتش در هرم جنگ و انقلاب و آشوب سوخت و از بين رفت و بسياري از توانايي ها و استعداد هايش مجال بروز نيافتند . اين نسل در حال وارد ميانسالي مي شود كه جواني نكرده است ، و هستند كساني كه به همين درد جواني نكردن گرفتارند . به نسل ما سكوت را آموختند و سر در گريبان بردن و گريه و غم را و براي فرار از آن ها پنهان كاري را . هياهو و گرماي و خروش درون و در مقابلش سكوت و سردي و سكون بيرون . ياد گرفته بوديم در مقابل سئوال هاي مشكوك مسئولين مدارس سكوت كنيم و خود را به ناداني بزنيم . و در دانشگاه اختناق بود و سكوت و ديگر هيچ . ياد گرفته بوديم افكارمان را در پشت چشم هاي بي تفاوت و انرژي مان را در پشت نگاه هاي سرد و صورت هاي بي حالت پنهان كنيم . شايد اين تنها وسيله ابراز مخالفتمان بود ، نمي دانم ! براي همين اين نسل كه اكنون مشغول معاش و جان كندن براي يك مشت ريال است كه كاش اين مشت ريال او را به جايي مي برد ، با حسرت به دومين دهه برباد رفته عمرش را پشت سر گذاشت برباد رفتن سومين دهه عمرش را در فضاي متشنج بازي آزادي تاب مي آورد و به نسل جديد مي نگرد كه هم اكنون شور و شوق التهاب جواني درونشان مي جوشد ، با زبان هاي سرخ و سر هاي سبزشان ، و نمي داند چطور به او بگويد كه مي توان و بايد در صلح و آرامش زندگي كرد . نسلي كه پس از انقلاب پاي بر عرصه حيات گذاشت و نمي داند چرا پدران و برادران بزرگترش هنگامي كه او شير خوار بود يا اصلاً متولد نشده بود ، به خيابان ها ريختند و انقلاب كردند و به جنگ رفتند و كشته شدند . او نبود يا كوچك تر از آن بود كه معناي خشونت را به درستي و با تمام وجودش درك كند .
آن چه بر روح ما نسل سوخته گذشت مثل تأثيري است كه تغيير ناگهاني دما بر شيشه دارد . روحمان در اثر تغييرات شديد سياسي و اجتماعي در طول مدت زمان نسبتاً كوتاه ترك برداشته و اين ترك با افزايش سن عميق تر مي شود تا روزي كه كاملاً بشكند .
پدرام
سلام پدرام هستم !
اين ياد داشت طولاني است ، خواهش مي كنم تاب بياوريد و تا انتهاي آن را بخوانيد ، منتظر شنيدن نظراتتان هستم .
نسل عجيبي است اين نسل ما كه هم اكنون بين سي تا چهل سال دارد . خردسالي ما در بهترين سال هاي رفاه و آرامش ايران گذشت . سال هاي كودكي را به ياد مي آورم . فروشگاه هاي رنگارنگ ، كنار دريا ، پارك ها و سينما ها ، مدارس مختلط ، خانم معلم هاي آرايش كرده و مرتب و آقا معلم هاي كراوات زده و تميز با صورت هاي اصلاح كرده و بوي ادكلن .
ولي پيش از آن كه دريابيم كجاييم و چه كاره ايم گرد باد انقلاب وزيدن گرفت . چشم هاي كودكانه مان به حكومت نظامي و تعطيلي مدارس و كمبود نفت و بنزين و …. روشن شد . بعد از آن نه ما ، كه بزگتر ها مان هم نمي دانستند چه شده و چه قرار است بشود . در عرض يكي دو سال همه چيز تغيير كرد . ما به مقتضاي سن بيشترين تغييرات را در مدارس شاهد بوديم . مدارس تفكيك شده و خانم هاي در پارچه مشكي نه چندان تميز پيچيده با صورت هاي رنگ پريده و چشمان گود رفته و مردان ريشوي اور كت پوش . مراسم كسالت بار صبحگاه مدارس به جاي آن موزيك زيبا و مفرح نرمش صبحگاهي قبل از انقلاب ، و اسامي جديد آن هم از نوع عربي آب نكشيده . و باز تا سر چرخانديم در يكي از آخرين شب هاي شهريور ماه سال 1359كه به عادت شب هاي ديگر با بچه هاي محل مشغول بازي قايم باشك بوديم آسمان را شهر را نوراني ديديم و با واژه جديد ضد هوايي آشنا شديم . مي گفتند جنگ شروع شده است . در آن سال ها تصور من از جنگ آن چيزي بود كه پدر بزرگ از جنگ دوم جهاني تعريف مي كرد . يعني قحطي و كمبود و مرض . و آن چه كه در سريال قديمي و مستند world in war ( دنيا در جنگ ) پيش از انقلاب در تلويزيون مي ديدم . و اين تصوير برايم بسيار وحشتناك بود . سال هاي شور و شوق تين ايجري ما مصادف بود با زماني كه مدارس به سوي صومعه شدن پيش مي رفتند . آن روز هايي كه همراه داشتن يك عكس خانوادگي جرم محسوب مي شد و داشتن يك نوار كاست در مدرسه با اتهام فساد اخلاقي منجر به اخراج مي شد . زماني كه ناظم هاي مدارس دخترانه با قيچي و متر در ورودي مدرسه پاي شلوار دانش آموزان دختر را اندازه مي گرفتند تا در صورت به اندازه كافي گشاد نبودن ، با قيچي گشادش كنند !!! و ناظم هاي مدارس پسرانه همين تاكتيك را براي موي پسر هابه كار مي بردند . زماني كه هر روز و هر هفته به مقتضاي يك مراسم انقلابي – جنگي – مذهبي در داخل نماز خانه هاي كثيف جمعمان مي كردند و برايمان موعظه هاي آنچناني مي فرمودند تا اشكمان را در بياورند و روحمان را به قول خودشان صيقل بدهند . ( كه نتيجه عكس مي داد ) نسلي كه امروز بيست و سه چهار ساله هستند در آن روز ها به اقتضاي سن مشغول بازي هاي كودكانه بودند و برنامه كودك ساعت 10 راديو روح لطيفشان را قصه هاي مذهبي غمگين و شرح كشتار عاشورا و شهادت معصومانه علي اصغر و ….. مي آزرد . اينان نديدند روز هايي را كه پوشيدن لباس سفيد را كه در اسلام توصيه شده جرم بود چه برسد به لباس رنگين . نديدند روزهايي را كه پوشيدن لباس آستين كوتاه مساوي بود با محروميت از امتحانات پايان سال ، و تازه چند سال بعد از آن ضرب و شتم حراست و يا انجمن اسلامي دانشگاه و پس از آن تعليق و اخراج . و درك نكردند زماني را كه هيچ جا ،دقيقاً هيچ جا نبود كه بتوانيم بنشينيم و با دوستي از جنس مخالف فقط حرف بزنيم . روز هايي كه تنها پل ارتباطي جوان ها با دنياي خارج از ايران راديوهاي به اصطلاح بيگانه بود و برنامه ديدني هاي جلال مقامي با چهره و صداي گرمش . شبكه هاي تلويزيوني ماهواره اي هنوز در حد رويا بود و اسم اينتر نت به گوش كسي نرسيده بود . دو كانال تلويزيوني آن زمان كه ديگر نمونه بود . مجموعاً حدود 8 تا 10 ساعت برنامه شامل سخنراني هاي مذهبي و خبرهاي جهان اسلام و جنگ و فلسطين و … و شايد يك فيلم سينمايي تكراري جمعه بعد از ظهر با مضمون مرگ ، فقر ، جنگ و بدبختي . برنامه كودك هم با كارتون هايي كه همه شخصيت هايش مادر مرده بودند يا اگر بر حسب تصادف كارتوني تكراري از سال هاي قبل پخش مي شد آنقدر پاره پوره و پر از دخل و تصرف بود بود كه نديدنش بهتر از ديدنش بود. ضمناً سه ماه محرم و صفر و رمضان و روز هاي وفات با همه روايات مختلفش ، و ياد بود هاي انقلاب كه همه اين ها هم سرجمع يك ماه و نيم مي شد و در كل 5 ماهي از سال را تشكيل مي داد ،اين آب باريكه هم قطع بود و حضرات حتي موزيك متن كارتون ها را نيز به انواع اصوات و افكت هاي بوق مانند تبديل مي كردند ، كه صد رحمت به نقاره : كه مبادا باعث تحريك و تشويق كودكان به حركات موزون شود و زبانم لال ايجاد مفسده كند .ويديو هم يك كالاي قاچاق بود و گران قيمت و تازه اگر هم در خانه اي موجود بود يافتن فيلم براي آن خود حديثي داشت . همه اين ها به اضافه فشار ناشي از كمبود هاي جنگ و نگراني تلقين شده به خانواده ها در مورد جوانانشان ، گل تازه شكفته شده جواني ما را به پژمرده شدن تهديد مي كرد . روز هاي سياه بمباران شهر ها نيز آمدند . تصاوير خبري از بمباران مدارس خرم آباد هيچگاه از خاطرم پاك نمي شود . كودكان معصومي كه جنازه هاي خونينشان را مرتب در كنار هم در حياط ويران مدرسه چيده بودند . آرام آرام به شب هاي بمباران عادت مي كرديم . سر ساعت خاصي بايد منتظر آژير قرمز بوديم و بعد صداي انفجار و ….. و بعد از آن آژير سفيد . و ما در آن روز ها بايد درس مي خوانديم به اميد آينده اي مبهم . خيلي ها نيز درس مي خواندند به اميد ورود به دانشگاه و فرار از خدمت سربازي و باز هم آينده اي مبهم . چون در آن روز ها خدمت سربازي مساوي بود با اعزام به جبهه و به احتمال زياد بازگشت به صورت افقي . ولي با اعلام طرح شش ماهه اعزام دانشجويان پسر به جبهه ، آينده از ابهام درآمد و تاريك شد . و چه بسيار عزيزاني كه در همين شش ماه ها از كلاس هاي دانشگاه به جبهه هاي جنگ و از آن جا به ديار باقي رفتند . سال موشكي نيز از راه رسيد با آژير هاي قرمز بيفايده . من در آن سال ها در كلاس چهارم دبيرستان درس مي خواندم . غول كنكور و تعطيلي كلاس ها و استرس و …. و ما باز خودمان را اميدوار نگاه مي داشتيم . در تابستان 67 سناريوي 8 ساله جنگي كه به گفته خودشان بايد دوسال طول مي كشيد ، به پايان رسيد . و سال هاي سازندگي شروع شد . آهسته آهسته شهر ها رنگ و رويي گرفتند . فروشگاه هاي سوت و كور رونق پيدا كردند و پس از جنگ خليج فارس سر و كله اتومبيل هاي جديد در خيابان ها پيدا شد . اين نسل در كمترين مدت بيشترين اتفاقاتي را كه ممكن است در طول چند دهه از عمر يك انسان رخ بدهد در كمتر از يك دهه مشاهده كرد . و اين حجم ورودي عظيم به بايگاني خاطراتش سپرده شد . فشار هاي عصبي ناشي از انقلاب و جنگ و تبعات آن تأثير مخربش را براي هميشه باقي گذاشته است . به نظر من اين است مفهوم نسل سوخته . اين نسل است كه تمام جواني و طراوتش در هرم جنگ و انقلاب و آشوب سوخت و از بين رفت و بسياري از توانايي ها و استعداد هايش مجال بروز نيافتند . اين نسل در حال وارد ميانسالي مي شود كه جواني نكرده است ، و هستند كساني كه به همين درد جواني نكردن گرفتارند . به نسل ما سكوت را آموختند و سر در گريبان بردن و گريه و غم را و براي فرار از آن ها پنهان كاري را . هياهو و گرماي و خروش درون و در مقابلش سكوت و سردي و سكون بيرون . ياد گرفته بوديم در مقابل سئوال هاي مشكوك مسئولين مدارس سكوت كنيم و خود را به ناداني بزنيم . و در دانشگاه اختناق بود و سكوت و ديگر هيچ . ياد گرفته بوديم افكارمان را در پشت چشم هاي بي تفاوت و انرژي مان را در پشت نگاه هاي سرد و صورت هاي بي حالت پنهان كنيم . شايد اين تنها وسيله ابراز مخالفتمان بود ، نمي دانم ! براي همين اين نسل كه اكنون مشغول معاش و جان كندن براي يك مشت ريال است كه كاش اين مشت ريال او را به جايي مي برد ، با حسرت به دومين دهه برباد رفته عمرش را پشت سر گذاشت برباد رفتن سومين دهه عمرش را در فضاي متشنج بازي آزادي تاب مي آورد و به نسل جديد مي نگرد كه هم اكنون شور و شوق التهاب جواني درونشان مي جوشد ، با زبان هاي سرخ و سر هاي سبزشان ، و نمي داند چطور به او بگويد كه مي توان و بايد در صلح و آرامش زندگي كرد . نسلي كه پس از انقلاب پاي بر عرصه حيات گذاشت و نمي داند چرا پدران و برادران بزرگترش هنگامي كه او شير خوار بود يا اصلاً متولد نشده بود ، به خيابان ها ريختند و انقلاب كردند و به جنگ رفتند و كشته شدند . او نبود يا كوچك تر از آن بود كه معناي خشونت را به درستي و با تمام وجودش درك كند .
آن چه بر روح ما نسل سوخته گذشت مثل تأثيري است كه تغيير ناگهاني دما بر شيشه دارد . روحمان در اثر تغييرات شديد سياسي و اجتماعي در طول مدت زمان نسبتاً كوتاه ترك برداشته و اين ترك با افزايش سن عميق تر مي شود تا روزي كه كاملاً بشكند .
پدرام
سلام من پدرام هستم
اين چند روز در كنار تلخون شاهد غوغا يي بودم كه در دنياي مجازي وبلاگها پديد آمده بود.تقريبا تمام ايميل ها و وبلاگهايييي كه نظرات مثبت و منفي داشتند را خواندم و در موردشان فكر كردم . چكيده نظراتم را اگر دوست داريد بدانيد ميتوانيد در زير بخوانيد:
1-لحن نوشتار هركس به ويژه هنگام انتقاد در تاثير پذيري يا عدم آن توسط شخص انتقاد شونده بسيار مؤثر است. اگر تلخون با لحني آرام و آراسته همين مطالب را بيان ميكرد ، مخاطبين بجاي عكس العمل فوري در نوشتن جوابيه هاي تند ، بيشتر به منظور نويسنده فكر ميكردند و نظر خود را به نويسنده بازپس ميفرستادند.
2-برخي خوانندگان چه آناني كه نامشان در نوشته هاي تلخون آمده بود و چه ديگران بدون تامل و دقت در نوشته هاي تلخون ، صرفا با ديدن چند نام آشنا ، و انتخاب گزينشي جملات در بين سطور به بستن چشم و باز كردن دهان روي آورده بودند ، در صورتي كه با دقت و بازخواني تمام نوشته ها – تكرار ميكنم تمام نوشته هاي موضوع بحث ميشد دريافت كه حتي در ابتدا تلخون از پينك فلويديش دفاع هم كرده بود. ( اولين ياد داشت تلخون در اين مورد به تاريخ 26 مارچ تماماً در حمايت از پينك فلويديش بود )
3-عددي كه شمارنده هر وبلاگ نشان ميدهد معيار ارزش گذاري محتواي وبلاگ نيست . اصولا كثرت بازديد كننده به عوامل بسيار زيادي وابسته است كه مهم ترين آن به نظر من سليقه عمومي مراجعان است . و سليقه عمومي افراد نيز به سطح فرهنگ ، باورها ، متوسط تحصيلات و …مرتبط است .
پس آمار بالاي بازديد كننده وبلاگ گوياي تطابق محتواي آن با سليقه عموم مراجعان است و بس .
4-هرچه تعداد مراجعين يك وبلاگ بيشتر باشد از نظر اقتصادي به سود سايت بلاگر ميباشد بنابراين كوشش در جهت افزودن آمار بازديد كننده براي نويسنده وبلاگ هيچگونه سود مادي در بر ندارد ولي ، از نظر روحي البته ميل به مورد توجه قرار گرفتن در حد اعتدال در آدمي امريست طبيعي و هر كس براي سنجش اين امر به شمارنده وبلاگش مراجعه مي كند و با ديدن افزايش آمار بازديد كنندگان احساس نقاشي را پيدا مي كند كه آدم هاي بيشتري از نمايشگاه نقاشي هايش بازديد مي كنند . ولي به چه قيمتي و با چه بازديد كنندگاني ؟
هميشه هم آمار بالاي خواننده وبلاگ خوشايند نيست . مثلاً در چند روز اخير به لطف شخصي* كه در بين نوشته هاي خلاف ادب و نزاكت به وبلاگ يه جور ديگه هايپرلينك داده بود ، تعداد مراجعين وبلاگ ما دو برابر شده و اين رشد بالاي آمار اصلا احساس خوبي در من و تلخون يا هر وبلاگدار ديگري پديد نميآورد.
*از خواندن مطلب خلاف ادب اين شخص بسيار برآشفتم و قصد داشتم در جوابش ايميلي بفرستم . ولي با خواندن مشخصاتش به كمي سن و عدم اطلاعش از آداب نگارش پي بردم و منصرف شدم .
5-از آنجا كه در هر شري خيري نهفته است اين ماجرا باعث شد كه من و تلخون با وبلاگهاي ديگري نيز آشنا شديم كه تا به حال شانس خواندنش را نداشتيم .
6-پيش از تعطيلات نوروز مطلبي براي وبلاگ آماده كرده بودم كه فرصت تايپ و پابليش كردن آن را نيافتم . موضوع آن نسلي است كه اكنون در دهه سوم و چهارم حياتشان هستند . اتفاقات اخير دنياي مجازي وبلاگ ها نشان داد تفاوت عمده بين ديدگاه ها و نظرات اين نسل و نسلي كه در دهه دوم زندگي خويش به سر مي برد چه شكاف عظيمي پديد آورده است . عليرضا در دفتر سپيد نيز در اين مورد نوشته اي دارد . حال فرصت مناسبي براي مطرح كردن اين موضوع پيش آمده است كه پس از اين ياد داشت به آن خواهم پرداخت .
و در آخر اين كه وبلاگ « يه جور ديگه » متعلق به يك زوج است ، تلخون و پدرام . كه هر يك سليقه ها و افكار و نظرات مستقل خودش را بيان مي كند . اين نظرات لزوماً موافق يا مخالف يكديگر نيست ، ضمن اين كه در صورت اختلاف عقايد فاصله اي بين تلخون و پدرام در دنياي واقعي ايجاد نمي كند . و اين به نظر من نشان دهنده يك ارتباط سالم و منطقي بين ما دو نفر به عنوان يك زوج است . و اين چنين است كه جور ديگري زندگي مي كنيم . در دنياي واقعي بيروني و در دنياي مجازي وبلاگ . با روحيات و علايق شايد كاملاً متفاوت و يا نه چندان مشابه ولي در آرامش و صلح و همراه با عشق . وجه تسميه يه جور ديگه نيز به همين دليل است . پس براي اين كه متوجه شويد ياد داشت چه كسي را مي خوانيد حتماً به اولين جمله نوشته اش توجه كنيد .
اين چند روز در كنار تلخون شاهد غوغا يي بودم كه در دنياي مجازي وبلاگها پديد آمده بود.تقريبا تمام ايميل ها و وبلاگهايييي كه نظرات مثبت و منفي داشتند را خواندم و در موردشان فكر كردم . چكيده نظراتم را اگر دوست داريد بدانيد ميتوانيد در زير بخوانيد:
1-لحن نوشتار هركس به ويژه هنگام انتقاد در تاثير پذيري يا عدم آن توسط شخص انتقاد شونده بسيار مؤثر است. اگر تلخون با لحني آرام و آراسته همين مطالب را بيان ميكرد ، مخاطبين بجاي عكس العمل فوري در نوشتن جوابيه هاي تند ، بيشتر به منظور نويسنده فكر ميكردند و نظر خود را به نويسنده بازپس ميفرستادند.
2-برخي خوانندگان چه آناني كه نامشان در نوشته هاي تلخون آمده بود و چه ديگران بدون تامل و دقت در نوشته هاي تلخون ، صرفا با ديدن چند نام آشنا ، و انتخاب گزينشي جملات در بين سطور به بستن چشم و باز كردن دهان روي آورده بودند ، در صورتي كه با دقت و بازخواني تمام نوشته ها – تكرار ميكنم تمام نوشته هاي موضوع بحث ميشد دريافت كه حتي در ابتدا تلخون از پينك فلويديش دفاع هم كرده بود. ( اولين ياد داشت تلخون در اين مورد به تاريخ 26 مارچ تماماً در حمايت از پينك فلويديش بود )
3-عددي كه شمارنده هر وبلاگ نشان ميدهد معيار ارزش گذاري محتواي وبلاگ نيست . اصولا كثرت بازديد كننده به عوامل بسيار زيادي وابسته است كه مهم ترين آن به نظر من سليقه عمومي مراجعان است . و سليقه عمومي افراد نيز به سطح فرهنگ ، باورها ، متوسط تحصيلات و …مرتبط است .
پس آمار بالاي بازديد كننده وبلاگ گوياي تطابق محتواي آن با سليقه عموم مراجعان است و بس .
4-هرچه تعداد مراجعين يك وبلاگ بيشتر باشد از نظر اقتصادي به سود سايت بلاگر ميباشد بنابراين كوشش در جهت افزودن آمار بازديد كننده براي نويسنده وبلاگ هيچگونه سود مادي در بر ندارد ولي ، از نظر روحي البته ميل به مورد توجه قرار گرفتن در حد اعتدال در آدمي امريست طبيعي و هر كس براي سنجش اين امر به شمارنده وبلاگش مراجعه مي كند و با ديدن افزايش آمار بازديد كنندگان احساس نقاشي را پيدا مي كند كه آدم هاي بيشتري از نمايشگاه نقاشي هايش بازديد مي كنند . ولي به چه قيمتي و با چه بازديد كنندگاني ؟
هميشه هم آمار بالاي خواننده وبلاگ خوشايند نيست . مثلاً در چند روز اخير به لطف شخصي* كه در بين نوشته هاي خلاف ادب و نزاكت به وبلاگ يه جور ديگه هايپرلينك داده بود ، تعداد مراجعين وبلاگ ما دو برابر شده و اين رشد بالاي آمار اصلا احساس خوبي در من و تلخون يا هر وبلاگدار ديگري پديد نميآورد.
*از خواندن مطلب خلاف ادب اين شخص بسيار برآشفتم و قصد داشتم در جوابش ايميلي بفرستم . ولي با خواندن مشخصاتش به كمي سن و عدم اطلاعش از آداب نگارش پي بردم و منصرف شدم .
5-از آنجا كه در هر شري خيري نهفته است اين ماجرا باعث شد كه من و تلخون با وبلاگهاي ديگري نيز آشنا شديم كه تا به حال شانس خواندنش را نداشتيم .
6-پيش از تعطيلات نوروز مطلبي براي وبلاگ آماده كرده بودم كه فرصت تايپ و پابليش كردن آن را نيافتم . موضوع آن نسلي است كه اكنون در دهه سوم و چهارم حياتشان هستند . اتفاقات اخير دنياي مجازي وبلاگ ها نشان داد تفاوت عمده بين ديدگاه ها و نظرات اين نسل و نسلي كه در دهه دوم زندگي خويش به سر مي برد چه شكاف عظيمي پديد آورده است . عليرضا در دفتر سپيد نيز در اين مورد نوشته اي دارد . حال فرصت مناسبي براي مطرح كردن اين موضوع پيش آمده است كه پس از اين ياد داشت به آن خواهم پرداخت .
و در آخر اين كه وبلاگ « يه جور ديگه » متعلق به يك زوج است ، تلخون و پدرام . كه هر يك سليقه ها و افكار و نظرات مستقل خودش را بيان مي كند . اين نظرات لزوماً موافق يا مخالف يكديگر نيست ، ضمن اين كه در صورت اختلاف عقايد فاصله اي بين تلخون و پدرام در دنياي واقعي ايجاد نمي كند . و اين به نظر من نشان دهنده يك ارتباط سالم و منطقي بين ما دو نفر به عنوان يك زوج است . و اين چنين است كه جور ديگري زندگي مي كنيم . در دنياي واقعي بيروني و در دنياي مجازي وبلاگ . با روحيات و علايق شايد كاملاً متفاوت و يا نه چندان مشابه ولي در آرامش و صلح و همراه با عشق . وجه تسميه يه جور ديگه نيز به همين دليل است . پس براي اين كه متوجه شويد ياد داشت چه كسي را مي خوانيد حتماً به اولين جمله نوشته اش توجه كنيد .
جمعه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۱
3
آيا اعتراض من به كودك آزاري نشان از آرزوي من براي ايجاد زندگي حيواني اوليه مي داد ؟؟
آيا اعتراض من به مطرح شدن مداوم موضوعات سكسي از جانب بانوان بويي از عقده حقارت دارد ؟
آيا اگر يك بانو بخواهد كه بانوان ديگر منطقي فكر كنند مردانه نوشته است كه شما گمان كرديد تلخون مرد است ؟
اين كه ما بانوان چگونه آرايش مي كنيم ، چطور مي گرديم و چه كار هايي در روز انجام مي دهيم چه اندازه مهم است ؟؟ شما بگوييد .
در اين دنيايي كه در عين آزادي هاي رنگيني كه اسماً به آدم ها داده شده چنين خفقاني موج مي زند درخواست براي منطقي و همگاني فكر كردن ، به ديگران فكر كردن ، به كودكان فكر كردن بويي از عقده حقارت دارد ؟؟
دوست ديگر من ، زندانيان مشكل خودشان را حل مي كنند ؟؟ زندانياني كه يكي از شكنجه هايشان آزار هاي جنسي از طريق همنوعشان است به كجا مي توانند پناه ببرند ؟؟ مر گ هم نمي آيد تا خلاص شوند ، به اين راحتي مي گويي خودشان مشكل خودشان را حل مي كنند ، دمت گرم . و آيا اين معضل تازه اي است؟ هديه غرب است ؟؟
دوست من ، قلب من يك سال در خانه اش كوفت و فقط توانستم جلوي ضرب و شتم كودكي را در راهرو ها و حياط خانه بگيرم . پشت ديوار نازك آپارتمان ايستادم و لرزيدم و اشك ريختم و پدرام مواظب من بود تا به خانه ديگري نتازم و كودكش را از آن همه آزار در نبرم . تا مثل تويي مرا چنين خطاب نكند كه كرده اي . اي دوست 20 ساله مذكر من . تن من روز ها پشت ديوار خانه لرزيد و صداي جيغ كودك را شنيد و وحشت آزار جنسي او مو بر تنم راست كرد و نتوانستم كاري بكنم چرا كه مرد در آن خانه بود و من زن بودم و ذليل و او در چهار ديواري خانه اش بود . و چهار ديواري اختياري است و كودك هم جزء اموال او محسوب مي شد .
تو بگو از كجاي حرف من بوي سكس به مشام مي رسد ؟؟ چه كاري از دست من بر مي آمد جز اين كه با ناپدري از جنس خودش حرف بزنم و بخواهم كه جلوي من كودكان بي پناه زير دستش را نزند ؟ دل من از چيز ديگري مي سوزد نه آن چه كه تو گفتي .
چرا گمان مي كنيد هم جنس بازي تازه باب شده ؟؟ درست مثل آن روز ها كه براي متشنج كردن جو به ماجراي خفاش شب دامن زدند ؟؟ چه شد ؟؟ عنكبوت شب هاي مشهد متولد شد . و تو به من بگو آيا آن ها به تازگي اتفاق افتاده بود يا به تازگي باب شده بود ؟؟ يا سال ها بود اتفاق مي افتاد و به گوش ما نمي رسيد ، به گوشمان نمي رساندند و يكباره رو شد براي اين كه توجه عموم از فرآيند هاي سياسيي كه در شرف وقوع بود منحرف شود . يا اين كه مردم را ناراضي كنند ؟؟
تا كي بايد روابط سكسي و خصوصي ديگران موضوع صحبت شما و ما باشد . چقدر حرف بد ، چقدر تاختن به همديگر و ديگران ، چقدر سخنان ركيك ، چقدر ابراز سليقه هاي ناخوشايند و فاشيستي به بهانه چهار ديواري اختياري .
همه ما آزادي و زيبايي را دوست داريم . همه ما دوست داريم اجتماعي كه در آن زندگي مي كنيم قانومند و آزاد باشد . همه ما دوست داريم به هر سمتي كه نگاه مي كنيم زيبايي و شادي و سلامت ببينيم .
دوستي تصويري از يك رابطه را پيش خودش تخيل كرد و آزار ديد . من قسم مي خورم در آن مكان كسي عمل سكسي شنيعي مرتكب نشده بود . تصاويري با تخيلاتي آميخته شد و تبديل شد به يك حس بد . من مدت هاست در اين وبلاگ ها حرف هاي ركيك مي خوانم و شرح صحنه هاي ناخوشايند مي شنوم و دچار حس بدي شده ام . آن هم از همجنسانم . جسارت لزوماً بيان بي پرده حالات نيست . تاختن به سنت رايج نادرست جسارت مي خواهد .
وبلاگ چهار ديواري اختياري نيست . مكاني است عمومي كه ديگران از انديشه هاي يكديگر باخبر مي شوند چرا كه دوست دارند با خبر شوند ، بشناسند و شناخته شوند . اگر نه سررسيد هايمان كافي بود . و همه ما كساني را دوست داريم و يادداشت هايشان را مي خوانيم و دلمان مي خواهد آن ها مهربان و منطقي و گشاده فكر باقي بمانند . نخواندن و رفتن و ننوشتن راحت ترين كار ها است . ماندن و تحمل كردن و جنگيندن است كه سخت است . جنگيدن لزوماُ بستن سلاح آخته از رو نيست . همه ما در وبلاگ داريم براي فرار از تنهايي و كسب آزادي مي جنگيم . آيا جز اين است ؟؟
تلخون
آيا اعتراض من به كودك آزاري نشان از آرزوي من براي ايجاد زندگي حيواني اوليه مي داد ؟؟
آيا اعتراض من به مطرح شدن مداوم موضوعات سكسي از جانب بانوان بويي از عقده حقارت دارد ؟
آيا اگر يك بانو بخواهد كه بانوان ديگر منطقي فكر كنند مردانه نوشته است كه شما گمان كرديد تلخون مرد است ؟
اين كه ما بانوان چگونه آرايش مي كنيم ، چطور مي گرديم و چه كار هايي در روز انجام مي دهيم چه اندازه مهم است ؟؟ شما بگوييد .
در اين دنيايي كه در عين آزادي هاي رنگيني كه اسماً به آدم ها داده شده چنين خفقاني موج مي زند درخواست براي منطقي و همگاني فكر كردن ، به ديگران فكر كردن ، به كودكان فكر كردن بويي از عقده حقارت دارد ؟؟
دوست ديگر من ، زندانيان مشكل خودشان را حل مي كنند ؟؟ زندانياني كه يكي از شكنجه هايشان آزار هاي جنسي از طريق همنوعشان است به كجا مي توانند پناه ببرند ؟؟ مر گ هم نمي آيد تا خلاص شوند ، به اين راحتي مي گويي خودشان مشكل خودشان را حل مي كنند ، دمت گرم . و آيا اين معضل تازه اي است؟ هديه غرب است ؟؟
دوست من ، قلب من يك سال در خانه اش كوفت و فقط توانستم جلوي ضرب و شتم كودكي را در راهرو ها و حياط خانه بگيرم . پشت ديوار نازك آپارتمان ايستادم و لرزيدم و اشك ريختم و پدرام مواظب من بود تا به خانه ديگري نتازم و كودكش را از آن همه آزار در نبرم . تا مثل تويي مرا چنين خطاب نكند كه كرده اي . اي دوست 20 ساله مذكر من . تن من روز ها پشت ديوار خانه لرزيد و صداي جيغ كودك را شنيد و وحشت آزار جنسي او مو بر تنم راست كرد و نتوانستم كاري بكنم چرا كه مرد در آن خانه بود و من زن بودم و ذليل و او در چهار ديواري خانه اش بود . و چهار ديواري اختياري است و كودك هم جزء اموال او محسوب مي شد .
تو بگو از كجاي حرف من بوي سكس به مشام مي رسد ؟؟ چه كاري از دست من بر مي آمد جز اين كه با ناپدري از جنس خودش حرف بزنم و بخواهم كه جلوي من كودكان بي پناه زير دستش را نزند ؟ دل من از چيز ديگري مي سوزد نه آن چه كه تو گفتي .
چرا گمان مي كنيد هم جنس بازي تازه باب شده ؟؟ درست مثل آن روز ها كه براي متشنج كردن جو به ماجراي خفاش شب دامن زدند ؟؟ چه شد ؟؟ عنكبوت شب هاي مشهد متولد شد . و تو به من بگو آيا آن ها به تازگي اتفاق افتاده بود يا به تازگي باب شده بود ؟؟ يا سال ها بود اتفاق مي افتاد و به گوش ما نمي رسيد ، به گوشمان نمي رساندند و يكباره رو شد براي اين كه توجه عموم از فرآيند هاي سياسيي كه در شرف وقوع بود منحرف شود . يا اين كه مردم را ناراضي كنند ؟؟
تا كي بايد روابط سكسي و خصوصي ديگران موضوع صحبت شما و ما باشد . چقدر حرف بد ، چقدر تاختن به همديگر و ديگران ، چقدر سخنان ركيك ، چقدر ابراز سليقه هاي ناخوشايند و فاشيستي به بهانه چهار ديواري اختياري .
همه ما آزادي و زيبايي را دوست داريم . همه ما دوست داريم اجتماعي كه در آن زندگي مي كنيم قانومند و آزاد باشد . همه ما دوست داريم به هر سمتي كه نگاه مي كنيم زيبايي و شادي و سلامت ببينيم .
دوستي تصويري از يك رابطه را پيش خودش تخيل كرد و آزار ديد . من قسم مي خورم در آن مكان كسي عمل سكسي شنيعي مرتكب نشده بود . تصاويري با تخيلاتي آميخته شد و تبديل شد به يك حس بد . من مدت هاست در اين وبلاگ ها حرف هاي ركيك مي خوانم و شرح صحنه هاي ناخوشايند مي شنوم و دچار حس بدي شده ام . آن هم از همجنسانم . جسارت لزوماً بيان بي پرده حالات نيست . تاختن به سنت رايج نادرست جسارت مي خواهد .
وبلاگ چهار ديواري اختياري نيست . مكاني است عمومي كه ديگران از انديشه هاي يكديگر باخبر مي شوند چرا كه دوست دارند با خبر شوند ، بشناسند و شناخته شوند . اگر نه سررسيد هايمان كافي بود . و همه ما كساني را دوست داريم و يادداشت هايشان را مي خوانيم و دلمان مي خواهد آن ها مهربان و منطقي و گشاده فكر باقي بمانند . نخواندن و رفتن و ننوشتن راحت ترين كار ها است . ماندن و تحمل كردن و جنگيندن است كه سخت است . جنگيدن لزوماُ بستن سلاح آخته از رو نيست . همه ما در وبلاگ داريم براي فرار از تنهايي و كسب آزادي مي جنگيم . آيا جز اين است ؟؟
تلخون
2
تلخون با سكسي نوشتن و ركيك نوشتن به جد مخالف است اين را از ابتدا در تمام ياد داشت هايش ابراز كرده است .
آزادي بديهي ترين حق هر فرد در زندگي است كه به سختي به دست مي آيد و مرز هاي آن بسيار نازكند . گاهي درهم مي شوند .
ظاهراً من در نوشته ام نتوانسته ام بگويم كه : سكس از ديدگاه من خصوصي ترين بخش زندگي هر فرد است . مشكلات او در اين مورد به هيچ كس ربط ندارد غير از كسي كه به ترتيبي با او زندگي مي كند . براي برطرف كردن اين مشكلات راه حل هاي بديهي وجود دارد : مطالعه صحيح و مشاوره پزشكي .
من از زن ايراني و جوان و روشنفكر امروز كه وبلاگ مي نويسد و مي خواند متوقعم و خواهش مي كنم به حرمت زن بودنش منطقي باشد . لطافت و نرمش زنانه را بايد با منطق حفظ كرد تا هر مخلوقي به خودش اجازه ندهد به صرف مادينه بودن بر ما بتازد . اكنون ما مجبوريم كه منطقي باشيم . كلافگي و گلايمند بودن طبيعي است و مي گذرد .
يك خاصيت بد در ما هست : به حرف هاي هم گوش نمي دهيم . از ابتداي صحبت هر كسي ، بدون اين كه به آن گوش كنيم تمام حواسمان پرت پاسخي است كه مي خواهيم بدهيم .
راستي شما از كجاي ياد داشت من گمان كرديد با همجنس بازي موافقم يا مخالف ؟؟ برايم مثال بياوريد تا حد اقل در موقعيت بعدي اين چنيني دوباره چنين ابهام آميز حرف نزنم .
تلخون در اين مورد سه ياد داشت دارد . اولينش در 26 مارچ نوشته شده است با چنين مضموني : چرا به دوستمان تاختيد . هر چيزي جايي دارد . او محق بوده كه در اين مورد معترض باشد :
طبق ماده كوفتم حقوق بشر هر كس حق دارد هر افاضه اي كه مي خواهد بكند به شرطي كه آزادي ديگران را ضايع نكند !!
خوب پينك جان هم دلش خواست اينطوري حرف بزند شما چرا به او پريديد و برايش تعيين تكليف كرديد ؟؟ مي توانستيد در اين مورد نظرتان را بگوييد با محترم دانستن نظر او .
و بعد گفتم نمي توان انتظار داشت كه آزادي جنسي در ايران وجود داشته باشد :
حالا ما در مملكتي زندگي مي كنيم كه حتي فدايي و كمونيستش بيست و چند سال قبل به جمهوري اسلامي راي داده اند . همه پدر مادر هاي ما . همه شان لا مذهب ها راي دادند . سر جدتان اي ميل نزنيد با افتخار تمام كه باباي ما راي نداد عوضش عموتان و همه جد و آباء دوستانتان راي دادند . حالا با اين زمينه فرهنگي اين گپ عميق و عريض را چطور مي خواهيد پشت سر بگذاريد . اصلاً آيا بايد از روي اين گپ پريد ؟؟ با كدام انرژي جنبشي ؟؟
ما هنوز نمي توانيم رفتار پدرانه مان را كنار بگذاريم و مي خواهيم به ديگران بياموزيم كه چه كار كنند و چه كار نكنند ؟؟ آزادي يعني اين كه هر كس در محدوده اي كه آزادي ديگران را خدشه دار نمي كند به امر مورد علاقه اش بپر دازد .
و بعد گفتم كه در هر چيزي بايد اعتدال را رعايت كرد :
يك پدر فيلسوفي داشتيم دو هزار سال پيش كه احتمالا با شونصد هزار واسطه ما را بغل كرده ، ما چمان هم كرده كه مي گفت :
در هر چيزي معتدل باشيد و يا يه چيزي تو اين مايه ها . نه اين كه خيلي ازش گذشته خوب يادم نيست چي گفته !!!!
به هر تقدير اگر ارتباط سكسي بد است براي همه بد است . اگر خوب است براي همه خوب است . اگر مي توانيم انتخاب كنيم ، مهم اين است كه انتخاب كنيم .
و بعد اين كه هر چيزي جايي دارد ، حتي در مهد آزادي دنيا هم شايد چنين دلايلي براي ارتباط آزاد در ملاء عام پذيرفته نباشد :
و اين كه هر چيزي جايي دارد حتي در گلدن يو اس اي
در دنباله ياد داشت هاي ديگر آمد به دليل اين كه باز به آن بحث دامن زده شد از جانب غير منطقي اش .
تلخون با سكسي نوشتن و ركيك نوشتن به جد مخالف است اين را از ابتدا در تمام ياد داشت هايش ابراز كرده است .
آزادي بديهي ترين حق هر فرد در زندگي است كه به سختي به دست مي آيد و مرز هاي آن بسيار نازكند . گاهي درهم مي شوند .
ظاهراً من در نوشته ام نتوانسته ام بگويم كه : سكس از ديدگاه من خصوصي ترين بخش زندگي هر فرد است . مشكلات او در اين مورد به هيچ كس ربط ندارد غير از كسي كه به ترتيبي با او زندگي مي كند . براي برطرف كردن اين مشكلات راه حل هاي بديهي وجود دارد : مطالعه صحيح و مشاوره پزشكي .
من از زن ايراني و جوان و روشنفكر امروز كه وبلاگ مي نويسد و مي خواند متوقعم و خواهش مي كنم به حرمت زن بودنش منطقي باشد . لطافت و نرمش زنانه را بايد با منطق حفظ كرد تا هر مخلوقي به خودش اجازه ندهد به صرف مادينه بودن بر ما بتازد . اكنون ما مجبوريم كه منطقي باشيم . كلافگي و گلايمند بودن طبيعي است و مي گذرد .
يك خاصيت بد در ما هست : به حرف هاي هم گوش نمي دهيم . از ابتداي صحبت هر كسي ، بدون اين كه به آن گوش كنيم تمام حواسمان پرت پاسخي است كه مي خواهيم بدهيم .
راستي شما از كجاي ياد داشت من گمان كرديد با همجنس بازي موافقم يا مخالف ؟؟ برايم مثال بياوريد تا حد اقل در موقعيت بعدي اين چنيني دوباره چنين ابهام آميز حرف نزنم .
تلخون در اين مورد سه ياد داشت دارد . اولينش در 26 مارچ نوشته شده است با چنين مضموني : چرا به دوستمان تاختيد . هر چيزي جايي دارد . او محق بوده كه در اين مورد معترض باشد :
طبق ماده كوفتم حقوق بشر هر كس حق دارد هر افاضه اي كه مي خواهد بكند به شرطي كه آزادي ديگران را ضايع نكند !!
خوب پينك جان هم دلش خواست اينطوري حرف بزند شما چرا به او پريديد و برايش تعيين تكليف كرديد ؟؟ مي توانستيد در اين مورد نظرتان را بگوييد با محترم دانستن نظر او .
و بعد گفتم نمي توان انتظار داشت كه آزادي جنسي در ايران وجود داشته باشد :
حالا ما در مملكتي زندگي مي كنيم كه حتي فدايي و كمونيستش بيست و چند سال قبل به جمهوري اسلامي راي داده اند . همه پدر مادر هاي ما . همه شان لا مذهب ها راي دادند . سر جدتان اي ميل نزنيد با افتخار تمام كه باباي ما راي نداد عوضش عموتان و همه جد و آباء دوستانتان راي دادند . حالا با اين زمينه فرهنگي اين گپ عميق و عريض را چطور مي خواهيد پشت سر بگذاريد . اصلاً آيا بايد از روي اين گپ پريد ؟؟ با كدام انرژي جنبشي ؟؟
ما هنوز نمي توانيم رفتار پدرانه مان را كنار بگذاريم و مي خواهيم به ديگران بياموزيم كه چه كار كنند و چه كار نكنند ؟؟ آزادي يعني اين كه هر كس در محدوده اي كه آزادي ديگران را خدشه دار نمي كند به امر مورد علاقه اش بپر دازد .
و بعد گفتم كه در هر چيزي بايد اعتدال را رعايت كرد :
يك پدر فيلسوفي داشتيم دو هزار سال پيش كه احتمالا با شونصد هزار واسطه ما را بغل كرده ، ما چمان هم كرده كه مي گفت :
در هر چيزي معتدل باشيد و يا يه چيزي تو اين مايه ها . نه اين كه خيلي ازش گذشته خوب يادم نيست چي گفته !!!!
به هر تقدير اگر ارتباط سكسي بد است براي همه بد است . اگر خوب است براي همه خوب است . اگر مي توانيم انتخاب كنيم ، مهم اين است كه انتخاب كنيم .
و بعد اين كه هر چيزي جايي دارد ، حتي در مهد آزادي دنيا هم شايد چنين دلايلي براي ارتباط آزاد در ملاء عام پذيرفته نباشد :
و اين كه هر چيزي جايي دارد حتي در گلدن يو اس اي
در دنباله ياد داشت هاي ديگر آمد به دليل اين كه باز به آن بحث دامن زده شد از جانب غير منطقي اش .
1
سلام من تلخون هستم !
اول يك ابراز ارادت خالص به سپيده كه به هر چه هست اعتقاد دارد و از آن لذت مي برد . تلخون فكر مي كند مهم اين است كه هر احساسي در انسان بايد اصالت داشته باشد . اصالت در انديشه و احساس و گفتار و رفتار زيبايي غير قابل مقاومتي به انسان مي دهد . و علي رغم گفته تندم برخورد زيباي سپيده بدجوري دلم را نرم كرد .
دوم : آقايان و بانوان وبلاگ خوان و وبلاگ نويس تلخون يك بانوي ايراني است و با پدرام يه جور ديگه زندگي مي كند .
سوم : ايميل هاي دوستاني رسيد . مطالب دوستان ديگر را هم در وبلاگ خواندم . تلخون را تحليل كردم . همواره به اين اعتقاد داشته ام كه پرگويي آدم را به دردسر مي اندازد چنان كه از قديم گفته اند : كم گوي و گزيده گوي تا در كار گيرند . پر گويي من موجب شد تا بسياري مقصود اصلي مرا از ياد داشت هايم متوجه نشوند . برخي تنها لحن گلايه آميز مرا بهانه كردند و نظر دادند .
چهارم : از همه كساني كه به تلخون توجه كردند سپاسگزارم .
تلخون
سلام من تلخون هستم !
اول يك ابراز ارادت خالص به سپيده كه به هر چه هست اعتقاد دارد و از آن لذت مي برد . تلخون فكر مي كند مهم اين است كه هر احساسي در انسان بايد اصالت داشته باشد . اصالت در انديشه و احساس و گفتار و رفتار زيبايي غير قابل مقاومتي به انسان مي دهد . و علي رغم گفته تندم برخورد زيباي سپيده بدجوري دلم را نرم كرد .
دوم : آقايان و بانوان وبلاگ خوان و وبلاگ نويس تلخون يك بانوي ايراني است و با پدرام يه جور ديگه زندگي مي كند .
سوم : ايميل هاي دوستاني رسيد . مطالب دوستان ديگر را هم در وبلاگ خواندم . تلخون را تحليل كردم . همواره به اين اعتقاد داشته ام كه پرگويي آدم را به دردسر مي اندازد چنان كه از قديم گفته اند : كم گوي و گزيده گوي تا در كار گيرند . پر گويي من موجب شد تا بسياري مقصود اصلي مرا از ياد داشت هايم متوجه نشوند . برخي تنها لحن گلايه آميز مرا بهانه كردند و نظر دادند .
چهارم : از همه كساني كه به تلخون توجه كردند سپاسگزارم .
تلخون
اشتراک در:
پستها (Atom)