Dance me to your beauty with a burning violin
Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in
Lift me like an olive branch and be my homeward dove
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Oh let me see your beauty when the witnesses are gone
Let me feel you moving like they do in Babylon
Show me slowly what I only know the limits of
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the wedding now, dance me on and on
Dance me very tenderly and dance me very long
We're both of us beneath our love, we're both of us above
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
...
شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۱
سلام !
من قرار بود که برای دوستانم ايميل بزنم که وبلاگم به روز شده تا اونها اگه خواستن توی وبلاگشون بنويسن تا اگر خواننده ای از اونها خواننده وبلاگ من هم بوده مطلع بشه ولی متاسفانه تمامی آدرسهای ايميل من فعلا پودر شده در نتيجه از همين جا اگه دوستان اين مساله رو در وبلاگشون قيد کنن که باعث خوشحالی و افتخار من هست و اگر هم که دوست نداشتن که مرگ بر استکبار جهانی و از اين چرت و پرتا...
7:54 PM
اين يعني يك وجب خاك اينترنت به روز شد
روزگارتان خوش
من قرار بود که برای دوستانم ايميل بزنم که وبلاگم به روز شده تا اونها اگه خواستن توی وبلاگشون بنويسن تا اگر خواننده ای از اونها خواننده وبلاگ من هم بوده مطلع بشه ولی متاسفانه تمامی آدرسهای ايميل من فعلا پودر شده در نتيجه از همين جا اگه دوستان اين مساله رو در وبلاگشون قيد کنن که باعث خوشحالی و افتخار من هست و اگر هم که دوست نداشتن که مرگ بر استکبار جهانی و از اين چرت و پرتا...
7:54 PM
اين يعني يك وجب خاك اينترنت به روز شد
روزگارتان خوش
جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۱
هنوز ت . ه
سلام من تلخون هستم .
دچار فوران كلمات شده ام .
از صبح هي كلمه مي آيد و من جايي نيستم كه بتوانم بنويسمشان . به طرز غريبي عادت كرده ام تاپپ كنم . چهار سالي است كه فقط تايپ كرده ام . آن قدر كه ديگر قلم به دست گرفتن را هم دارم فراموش مي كنم .
از صبح كه هي با خودم مي لاگيدم حواسم بود تا فراموشم نشود چه مي مي خواستم بنويسم .
تاب بياوريد . اين روز ها هر چه مي نويسم طولاني است .
داشتم از كوه بالا مي رفتم . به تنهايي . يك قطره از اشك از چشمم چكيد روي صورت او . هنوز مي رفتم . باد ميان موهاي كوتاه كوتاهم مي پيچيد و آن ها را نوازش مي كرد . آخ مي چسبيد . دست هاي باد را ميان موهايم حس مي كردم . به همشان مي ريخت . نوازششان مي كرد . دلم از خوشي مي تپيد . اِ پس اين اشك ها چيست كه مي چكد ؟؟ اِ
بالا مي روم . تنها هستم . لذت مي برم . هيچ صدايي نيست . جز صداي طبيعت . صداي باد مي آيد . با من حرف مي زند . راه مي روم . رنگ كوه را دوست دارم . سخت نيست . از بالا رفتن لذت مي برم .
آسمان را نگاه مي كنم . آبي است . آبي ؟؟ نيلي ؟؟ فيروزه اي ؟؟ نمي دانم . گفته بودم كه آبي من آبي تو نيست . آبي هيچ كس نيست . آسمان آبي است و پر از ابر . راه مي روم و كم كم همه چيز با من حرف مي زند . كوه مهربان است . آسمان مهربان است . باد مهربان است . سنگ ها مهربانند . چه خوب است . آفتاب هم همينطور . بالا مي روم . مي نشينم خستگي بگيرم . دستم را بر سنگي مي گذارم . دستم را مي گيرد و نمي گذارد بروم . نگاهش مي كنم . نمي گذارد بروم . دستم را گرفته . كنارش مي نشينم . دستم روي سنگ است . با من همدلي مي كند . با من همدلي مي كند . مي داند عشق چيست ، مي داند مهرباني چيست . دستم را گرفته و به من مي گويد كه مي داند . دلم مي خواهد ببوسمش . گونه ام را روي صورت سنگ مي گذارم . مي پذيردم . سرم را مي گذارم روي صورتش و اشك مي ريزم . يك قطره از اشكم روي صورتش مي چكد . خيس مي شود . اِ حالا اشك او است كه دارد مي چكد . يك قطره اشك روي گونه سنگ مي لغزد و پايين مي رود . بالا مي روم . كوه با من حرف مي زند . مرا در آغوش مي گيرد . امن و مهربان و بي توقع . در يك سراشيبي رو به آسمان مي خوابم . سرم روي شانه هاي كوه است و دارم آسمان را نگاه مي كنم . اي ي ي ي ي باد برايم شعر مي خواند . با موهايم بازي مي كند . خوب است . دوستش دارم . دوستم دارد . ابر ها چقدر قشنگند . چشمانم پر از تصوير ابر ها مي شود . اي ي ي ي ابر ها آمدند و در چشمم نشستند . حالا همه جا تميز و باراني است . خيس مي شوم . داد مي كشم . از ته دل . آخي ي ي ي ي راحت شدم . كسي با من دعوا نكرد . كسي نگفت بد است . دوباره داد مي زنم . باران مي بارد . اين جا همه عاشقند . همه عاشق همند . هيچكس نمي گويد حالا كه به آسمان عاشقي عشق كوه حرام است . حالا كه سر بر شانه كوه مي گذاري باد نبايد با زلف هايت بازي كند . حالا كه دستت در دست سنگ است نبايد چشم در چشم ابر ها بدوزي . اي ي ي ي ي چقدر طبيعت مهربان است . چقدر همه چيز پر از عشق است . اِ ستاره ها هم در آمدند . آسمان لباس شب پوشيد . چقدر طناز و دلبر است . چقدر ستاره ها را دوست دارم . ماه آمده . سال ها است كه با ماه دوستي دارم . چقدر شب هايي كه نيست برايش اشك ريختم كه باز گردد . مرا نگاه مي كند و به رويم لبخند مي زند . سال ها است كه به حرف هايم و سكوت هايم گوش داده . ساعت ها نگاهش مي كنم . قشنگ است . سر بر شانه كوه ،دست در دست سنگ ، در آغوش باد ، چشم بر چشم ماه دوخته ام و غرق در زيباييش شده ام . اي ي ي ي ي ي ي . هيچكدام ناراحت نيستيم . همه عاشقيم به يكديگر . خوب است . مي خواهم همين جا بمانم .
اين جا صداي ماشين نمي آيد . دود آلود نيست . كثيف نيست . هيچكس كثيف نگاهم نمي كند. اين جا هيچكداممان دروغ نمي گوييم . جنگ نيست . اين جا همه چيز شفاف است ، اما شيشه اي نيست . واقعي است . نمي شكند .
دارم از عشق مي لرزم . دلم مي لرزد . جمع مي شوم. مثل جنين و در عطر و آرامش شب كوهستان خوابم مي برد . شيرين ، شيرين
تلخون
سلام من تلخون هستم .
دچار فوران كلمات شده ام .
از صبح هي كلمه مي آيد و من جايي نيستم كه بتوانم بنويسمشان . به طرز غريبي عادت كرده ام تاپپ كنم . چهار سالي است كه فقط تايپ كرده ام . آن قدر كه ديگر قلم به دست گرفتن را هم دارم فراموش مي كنم .
از صبح كه هي با خودم مي لاگيدم حواسم بود تا فراموشم نشود چه مي مي خواستم بنويسم .
تاب بياوريد . اين روز ها هر چه مي نويسم طولاني است .
داشتم از كوه بالا مي رفتم . به تنهايي . يك قطره از اشك از چشمم چكيد روي صورت او . هنوز مي رفتم . باد ميان موهاي كوتاه كوتاهم مي پيچيد و آن ها را نوازش مي كرد . آخ مي چسبيد . دست هاي باد را ميان موهايم حس مي كردم . به همشان مي ريخت . نوازششان مي كرد . دلم از خوشي مي تپيد . اِ پس اين اشك ها چيست كه مي چكد ؟؟ اِ
بالا مي روم . تنها هستم . لذت مي برم . هيچ صدايي نيست . جز صداي طبيعت . صداي باد مي آيد . با من حرف مي زند . راه مي روم . رنگ كوه را دوست دارم . سخت نيست . از بالا رفتن لذت مي برم .
آسمان را نگاه مي كنم . آبي است . آبي ؟؟ نيلي ؟؟ فيروزه اي ؟؟ نمي دانم . گفته بودم كه آبي من آبي تو نيست . آبي هيچ كس نيست . آسمان آبي است و پر از ابر . راه مي روم و كم كم همه چيز با من حرف مي زند . كوه مهربان است . آسمان مهربان است . باد مهربان است . سنگ ها مهربانند . چه خوب است . آفتاب هم همينطور . بالا مي روم . مي نشينم خستگي بگيرم . دستم را بر سنگي مي گذارم . دستم را مي گيرد و نمي گذارد بروم . نگاهش مي كنم . نمي گذارد بروم . دستم را گرفته . كنارش مي نشينم . دستم روي سنگ است . با من همدلي مي كند . با من همدلي مي كند . مي داند عشق چيست ، مي داند مهرباني چيست . دستم را گرفته و به من مي گويد كه مي داند . دلم مي خواهد ببوسمش . گونه ام را روي صورت سنگ مي گذارم . مي پذيردم . سرم را مي گذارم روي صورتش و اشك مي ريزم . يك قطره از اشكم روي صورتش مي چكد . خيس مي شود . اِ حالا اشك او است كه دارد مي چكد . يك قطره اشك روي گونه سنگ مي لغزد و پايين مي رود . بالا مي روم . كوه با من حرف مي زند . مرا در آغوش مي گيرد . امن و مهربان و بي توقع . در يك سراشيبي رو به آسمان مي خوابم . سرم روي شانه هاي كوه است و دارم آسمان را نگاه مي كنم . اي ي ي ي ي باد برايم شعر مي خواند . با موهايم بازي مي كند . خوب است . دوستش دارم . دوستم دارد . ابر ها چقدر قشنگند . چشمانم پر از تصوير ابر ها مي شود . اي ي ي ي ابر ها آمدند و در چشمم نشستند . حالا همه جا تميز و باراني است . خيس مي شوم . داد مي كشم . از ته دل . آخي ي ي ي ي راحت شدم . كسي با من دعوا نكرد . كسي نگفت بد است . دوباره داد مي زنم . باران مي بارد . اين جا همه عاشقند . همه عاشق همند . هيچكس نمي گويد حالا كه به آسمان عاشقي عشق كوه حرام است . حالا كه سر بر شانه كوه مي گذاري باد نبايد با زلف هايت بازي كند . حالا كه دستت در دست سنگ است نبايد چشم در چشم ابر ها بدوزي . اي ي ي ي ي چقدر طبيعت مهربان است . چقدر همه چيز پر از عشق است . اِ ستاره ها هم در آمدند . آسمان لباس شب پوشيد . چقدر طناز و دلبر است . چقدر ستاره ها را دوست دارم . ماه آمده . سال ها است كه با ماه دوستي دارم . چقدر شب هايي كه نيست برايش اشك ريختم كه باز گردد . مرا نگاه مي كند و به رويم لبخند مي زند . سال ها است كه به حرف هايم و سكوت هايم گوش داده . ساعت ها نگاهش مي كنم . قشنگ است . سر بر شانه كوه ،دست در دست سنگ ، در آغوش باد ، چشم بر چشم ماه دوخته ام و غرق در زيباييش شده ام . اي ي ي ي ي ي ي . هيچكدام ناراحت نيستيم . همه عاشقيم به يكديگر . خوب است . مي خواهم همين جا بمانم .
اين جا صداي ماشين نمي آيد . دود آلود نيست . كثيف نيست . هيچكس كثيف نگاهم نمي كند. اين جا هيچكداممان دروغ نمي گوييم . جنگ نيست . اين جا همه چيز شفاف است ، اما شيشه اي نيست . واقعي است . نمي شكند .
دارم از عشق مي لرزم . دلم مي لرزد . جمع مي شوم. مثل جنين و در عطر و آرامش شب كوهستان خوابم مي برد . شيرين ، شيرين
تلخون
س . ت . ه
لازم است در مورد « او » توضيحي بدهم . زبان الكن من بزرگي و وارستگي او را نشان نداد .
دوستاني محبت كردند و مرا به زندگي خواندند . به فراموش كردن كسي كه به من زندگي آموخت و انسان بودن و عشق ورزيدن و بخشيدن و عاشق ماندن و زندگي كردن و ……….
اكنون اگر تلخون دركنار پدرام است از او است . اگر پدرام تلخون را دوست دارد از اوست . هر گاه او نبود تلخون هيچ چيز نداشت تا پدرام به او عاشق شود ، و تلخون از عاشقي هيچ نمي دانست تا دل به پدرام ببازد .
اگر او نبود ، هيچ بندي نبود تا پدرام را كنار تلخون نگاه دارد . عشقشان مي شد از همين عشق هاي آبكي كه تا تن آرام مي شود ، عشق مي ميرد .
هيچ جاي عشق من به او مانند عاشقي هاي معمول نبود . آن جا تن نبود كه عاشق بود . روح بود .
بسيار به من آموخت . بسيار . از سرنوشت بخواهم كه سر راه همه تان يك «او » قرار دهد تا بتوانيد همواره عاشق بمانيد و زندگي كنيد .
به من گفت : دختر لغات فداكاري و گذشت در فرهنگ لغات ندارند چرا كه وجود ندارند . فداكاري اما خوب نيست . خودخواهانه است . تو خودت را فدا مي كني و در مقابل متوقعي . گذشت متعالي تر است . از خودت مي گذري ، بي توقع ، بي خواهش . چون خودت مي خواهي . چون خودت انتخاب كرده اي . چون عاشقي .
----------------------------------------------------------
مي خواهم به خاطر تو از خودم بگذرم . مي گذاري ؟؟
لازم است در مورد « او » توضيحي بدهم . زبان الكن من بزرگي و وارستگي او را نشان نداد .
دوستاني محبت كردند و مرا به زندگي خواندند . به فراموش كردن كسي كه به من زندگي آموخت و انسان بودن و عشق ورزيدن و بخشيدن و عاشق ماندن و زندگي كردن و ……….
اكنون اگر تلخون دركنار پدرام است از او است . اگر پدرام تلخون را دوست دارد از اوست . هر گاه او نبود تلخون هيچ چيز نداشت تا پدرام به او عاشق شود ، و تلخون از عاشقي هيچ نمي دانست تا دل به پدرام ببازد .
اگر او نبود ، هيچ بندي نبود تا پدرام را كنار تلخون نگاه دارد . عشقشان مي شد از همين عشق هاي آبكي كه تا تن آرام مي شود ، عشق مي ميرد .
هيچ جاي عشق من به او مانند عاشقي هاي معمول نبود . آن جا تن نبود كه عاشق بود . روح بود .
بسيار به من آموخت . بسيار . از سرنوشت بخواهم كه سر راه همه تان يك «او » قرار دهد تا بتوانيد همواره عاشق بمانيد و زندگي كنيد .
به من گفت : دختر لغات فداكاري و گذشت در فرهنگ لغات ندارند چرا كه وجود ندارند . فداكاري اما خوب نيست . خودخواهانه است . تو خودت را فدا مي كني و در مقابل متوقعي . گذشت متعالي تر است . از خودت مي گذري ، بي توقع ، بي خواهش . چون خودت مي خواهي . چون خودت انتخاب كرده اي . چون عاشقي .
----------------------------------------------------------
مي خواهم به خاطر تو از خودم بگذرم . مي گذاري ؟؟
دموكراسي عليه خودش
سلام پدرام هستم .
در دهه سي ميلادي فاشيسم هيتلري با كمك اهرم انتخابات و روش هاي دموكراتيك قدرت را به دست آورد ولي با تكيه به روش هاي غير دموكراتيك به حفظ قدرت پرداخت .
اكنون پس از گذشت 70 سال دوباره تاريخ ميرود تا دو باره تكرار شود . لوپن افراطي با تكيه بر روش انتخابات و آراي مردم درمهد دموكراسي دنيا به مرحله دوم انتخابات راه مي يابد . ناظرين بين المللي پيش بيني مي كنند كه به حكومت رسيدن راست ها در فرانسه آن هم به رهبري لوپن مي تواند چه ضربه شديدي بر بدنه دموكراسي جهاني باشد .
لوپن از سال 1956 به عنوان عضو پارلمان وارد سياست فرانسه شد وي داراي سابقه خشونت خانوادگي و دعواهاي خياباني و اتهاماتي همچون مشاركت در شكنجه و كشتار مردم الجزاير ،مشاركت در دست داشتن در قتل سران جبهه ملي فرانسه و تصاحب اموال طرفداران متمول جبهه ملي فرانسه دارد . حال بايد ديد چنين فردي چگونه مي تواند با آراي 6/17 درصد رأي دهندگان فرانسه از ژوسپن پيشي گيرد و به رقابت با شيراك بپردازد ؟ آيا رأي دهنده فرانسوي فراموش كرده كه فاشيسم در دهه 30 و 40 چه بلايي به سر اروپا آورد ؟ هم اكنون صداي چكمه هاي فاشيسم در اتريش ، دانمارك ،اسپانيا ،ايتاليا و پرتغال از دور به گوش مي رسد كساني كه شعار هاي اصليشان نژاد پرستي ،خارجي ستيزي و مقابله با روند اتحاد اروپاست به طرز فزاينده اي به جلب نظر رأي دهندگان جوان اروپايي مي پردازند و اين باعث رشد تصاعدي آراي آن ها در طي 20 سلا گذشته است .
فايده مطالعه تاريخ پيشگيري از تكرار اشتباهاتي است كه انسان ها در طي سال هاي پيش مرتكب شده اند ولي ظاهراً نسل جديد اروپاييان يا اهميتي به گذشته تاريخ معاصر خود نمي دهد يا شرايط را بسيار متفاوت مي بينند .
حتي اگر 15 ارديبهشت لوپن شكست را بپذيرد باز هم در اصل مسئله كه رشد آمار طرفدارن احزاب تند رو است تغييري حاصل نخواهد شد. اگر امروز هم سوسياليست هاي فرانسه در انتخابات پيروز شوند روند فعلي نتيجه انتخابات بعدي را به نفع امثال لوپن تغيير خواهد دارد مگر اين كه بزرگان دموكراسي اروپا چاره اي بينديشد .
فكر مي كنم انديشه و مرام هاي بشري در تلاطم جريان هاي تاريخي از بين نمي رود بلكه تنها به آتش زير خاكستر تبديل مي شوند و منتظر زمان مناسب براي ظهوري مجدد مي مانند . همچنان كه نازيسم كه پس از پيروزي متفقين در جنگ جهاني دوم به ظاهر كاملاً نابود شد در دهه 90 ميلادي مجدداً چهره كريه خويش را با تظاهرات و حمله هاي خياباني به اقليت نژادي در آلمان و فرانسه و سوئد به نمايش گذاشت و تولد مجدد خود را اعلام كرد .
***
تايپيست : آقا ما با پدرام موافقيم . بدجوري هم موافقيم . حال مي كنيد با آقا پدرام ما !!
سلام پدرام هستم .
در دهه سي ميلادي فاشيسم هيتلري با كمك اهرم انتخابات و روش هاي دموكراتيك قدرت را به دست آورد ولي با تكيه به روش هاي غير دموكراتيك به حفظ قدرت پرداخت .
اكنون پس از گذشت 70 سال دوباره تاريخ ميرود تا دو باره تكرار شود . لوپن افراطي با تكيه بر روش انتخابات و آراي مردم درمهد دموكراسي دنيا به مرحله دوم انتخابات راه مي يابد . ناظرين بين المللي پيش بيني مي كنند كه به حكومت رسيدن راست ها در فرانسه آن هم به رهبري لوپن مي تواند چه ضربه شديدي بر بدنه دموكراسي جهاني باشد .
لوپن از سال 1956 به عنوان عضو پارلمان وارد سياست فرانسه شد وي داراي سابقه خشونت خانوادگي و دعواهاي خياباني و اتهاماتي همچون مشاركت در شكنجه و كشتار مردم الجزاير ،مشاركت در دست داشتن در قتل سران جبهه ملي فرانسه و تصاحب اموال طرفداران متمول جبهه ملي فرانسه دارد . حال بايد ديد چنين فردي چگونه مي تواند با آراي 6/17 درصد رأي دهندگان فرانسه از ژوسپن پيشي گيرد و به رقابت با شيراك بپردازد ؟ آيا رأي دهنده فرانسوي فراموش كرده كه فاشيسم در دهه 30 و 40 چه بلايي به سر اروپا آورد ؟ هم اكنون صداي چكمه هاي فاشيسم در اتريش ، دانمارك ،اسپانيا ،ايتاليا و پرتغال از دور به گوش مي رسد كساني كه شعار هاي اصليشان نژاد پرستي ،خارجي ستيزي و مقابله با روند اتحاد اروپاست به طرز فزاينده اي به جلب نظر رأي دهندگان جوان اروپايي مي پردازند و اين باعث رشد تصاعدي آراي آن ها در طي 20 سلا گذشته است .
فايده مطالعه تاريخ پيشگيري از تكرار اشتباهاتي است كه انسان ها در طي سال هاي پيش مرتكب شده اند ولي ظاهراً نسل جديد اروپاييان يا اهميتي به گذشته تاريخ معاصر خود نمي دهد يا شرايط را بسيار متفاوت مي بينند .
حتي اگر 15 ارديبهشت لوپن شكست را بپذيرد باز هم در اصل مسئله كه رشد آمار طرفدارن احزاب تند رو است تغييري حاصل نخواهد شد. اگر امروز هم سوسياليست هاي فرانسه در انتخابات پيروز شوند روند فعلي نتيجه انتخابات بعدي را به نفع امثال لوپن تغيير خواهد دارد مگر اين كه بزرگان دموكراسي اروپا چاره اي بينديشد .
فكر مي كنم انديشه و مرام هاي بشري در تلاطم جريان هاي تاريخي از بين نمي رود بلكه تنها به آتش زير خاكستر تبديل مي شوند و منتظر زمان مناسب براي ظهوري مجدد مي مانند . همچنان كه نازيسم كه پس از پيروزي متفقين در جنگ جهاني دوم به ظاهر كاملاً نابود شد در دهه 90 ميلادي مجدداً چهره كريه خويش را با تظاهرات و حمله هاي خياباني به اقليت نژادي در آلمان و فرانسه و سوئد به نمايش گذاشت و تولد مجدد خود را اعلام كرد .
***
تايپيست : آقا ما با پدرام موافقيم . بدجوري هم موافقيم . حال مي كنيد با آقا پدرام ما !!
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۱
سلام . م . ت . ه
اين ياد داشتي است كه براي دوستي نوشتم . هيچ گاه اين ياد داشت به آن دوست نرسيد . چون ندادمش . تاريخ آن شايد بر مي گردد به 5-6 ماه پيش باز هم طولاني است . پس تاب بياوريد .
در اين دنيا، يا نه ، در اطراف من هيچ كس نفهميد بودن چه بار سنگيني روي دوش هاي من است . زندگي چه وحشت غريبي در من ايجاد مي كند و روز ها را با چه اضطراب تمام نشدنيي مي گذارنم و شب چه سنگين و احمقانه مي گذرد .
هيچكس نمي فهمد چقدر احساس ناداني مي كنم و از اين موضوع چقدر رنج مي برم . آن كه مرد است براي اين كه زن نيست و ديگري كه زن است به جهت اين كه حسش را ندارد مرا تنها مي گذارد .
اين كه كتاب مي خوانم از وحشت ناداني ام است . كتاب آزار نمي دهد ، عاشق نمي شود ، تنها نمي گذارد ،خشمگين و وحشي نمي شود . متوقع نيست . همواره مي ماند .
كلافه ام و حرفي براي زدن ندارم . مگر اين كه عصباني شوم و حجمي از خشم را بيرون بريزم . از چه بگويم ؟؟
يك نفر كه مي داند نادان است بايد احمق هم باشد تا حرف بزند . كاش تنها ناداني بود. بعضي وقت هاي نفهمي هم گريبانم را ميگيرد . در برابر علت ساده ترين پديده ها نيز عاجز مي مانم .
من مي ترسم . از زندگي . از فردا كه هيچ وقت نمي آيد . از پيري ، از مردن . من مي ترسم از اين كه آخرش نفهمم براي چه به دنيا آمده ام . مي ترسم و همواره دنبال چيزي مي گردم كه نمي دانم چيست . بدي اش اين است كه اين جستجو خود خواسته نيست . نا خودآگاه مي گردم . گاهي خودم هم خسته مي شوم . اما تمام نمي شود . من هم شايد منتظرم گودوي بيايد و درد اين جاست كه مي دانم نمي آيد اما نمي توانم منتظر نباشم براي اين كه ديگر زندگي خيلي بي معني مي شود .
بايد كار كنم . مي دانم . اما بد بختي اين است كه بيهودگي در گرماگرم كار هم گريبانم را مي گيرد و يخ مي بندم .
دنبال چيزكي در صورت آدم ها مي گردم . حس هاي آشنا را تنها در فيلم ديده ام يا در كتاب ها خوانده ام . انگار وجود خارجي ندارند . پس چرا من مي شناسمشان ؟؟
دربدر دنبال چيزي مي گردم كه مرا از اين بيهودگي خفقان آور نجات دهد .
حالا مي دانم تا كسي من نباشد نمي داند، نمي فهمد آوار بودن بر من چقدر سنگيني مي كند .
ديشب يك لحظه فكر كردم : نكند همه اين ها فريبي بيش نباشد . واقعاً زندگي اين همه سخت است ؟
فكر كردم اين منفعت طلبي احمقانه ،جاه طلبي پايان ناپذير و حماقت بي نهايت مردم دنيا را اين همه بد كرده است .
دنيا بد است ؟؟؟
نمي دانم !!!
در اطراف من ظاهراً هيچ چيز بد نيست . من نمي فهمم پس براي چه اين همه آزار مي بينم ؟
تو فكر مي كني چرا ؟؟
راستش با كسي نمي توانم حرف بزنم . وقتي با همجنسانم حرف مي زنم يا گمان مي كنند آسمان باز شده و آن ها روي زمين تلپ شده اند و من غرق در اشتباهم و كات ! و يا خيلي زود حرف عوض مي شود و به جزئيات تمام نشدني زندگي مي رسد . در حالي كه مشكل من در كليات زندگي است . با مرد ها هم …….. حرفش را نزنم بهتر است .
و تو ميگويي چه كسي مي ماند ؟؟
خدا ؟؟ خدايي كه حرف نمي زند ، من نمي بينمش . مرد است ، قهار است ، زورش زياد است ؟؟ هر غلطي دلش بخواهد مي كند ، از شوت كردن آدم ها به اين دنيا تا زير و رو كردن آن هر وقت كه دلش بخواهد ؟؟
هيچ چيز درد مرا درمان نمي كند ، چيزي هم عوض نمي شود ، من هم نمي توانم به عقب برگردم و بي سئوال به دنيا بيايم . مردن هم در هر حال اتفاق مي افتد .
بد تر از همه تنهايي غريب آدم ها است . صدايي كه من مي شنوم همان صدايي نيست كه تو مي شنوي . رنگي كه مي بينيم يكسان نيست . آبي من آبي تو نيست و ويتني هيوستون آن طور كه براي من مي خواند براي تو نمي خواند .
مهيب نيست ؟؟ شايد اختلاف سليقه ها از همين جا سرچشمه بگيرد . چون يكسان نمي بنيم در حالي كه حقيقت يكي است .
مي داني ؟؟ دنيا مرا فريب مي دهد . فيلم ها ،كتاب ها ،قصه ها ، دين هاي آسماني ، معابد ، كاهن ها ،همه چيزهايي را مي گويند ،توصيف هايي از پديده هايي مي دهند كه وجود واقعي ندارند .
در كتاب ها و قصه هاي پريان عاشق و معشوق كه به هم مي رسند قصه تمام مي شود ،چون از اين به بعدش خوب نيست ، يا يكي از آن ها مي ميرد و قصه تمام مي شود . در معابد هيچ چيز واقعي نيست . همه در آرزوي واقعي شدن فانتزي به خدا رسيدن هستند . كاهن ها اما مرددند ميان دنيا و خدا .
فيلسوف ها هم آويزان دنيا مي شوند تا مرز بين حقيقت و اقعيت و اين خزعبلات را بفهمند و عاقبت گيج و مبهوت مي روند .
خدا مخلوق لحظات تنهايي و پوچي آدم ها است . حاصل لحظات بيهودگي . بايد چيزي باشد تا آن ها خودشان را به آن آويزان كنند . فانتزييي براي به آخر رسيدن سختي ها ،بهت ها و سرگشتگي ها . رويايي براي غرق شدن در عشق ابدي . همان كه نيست ، نخواهد بود و ما ،انسان خودش را با خيال آن سرگرم مي كند ، مي فريبد .
حاصل تلاش مذبوحانه من براي دانستن ، چيزي نمي شود . در انتها باز من به همين شدت و شايد عميق تر و خفقان آور تر احساس تنهايي و غربت كنم و در اين ميان كسي مقصر نيست جز كساني كه مرا به دنيا هديه كردند !!
تلخون
اين ياد داشتي است كه براي دوستي نوشتم . هيچ گاه اين ياد داشت به آن دوست نرسيد . چون ندادمش . تاريخ آن شايد بر مي گردد به 5-6 ماه پيش باز هم طولاني است . پس تاب بياوريد .
در اين دنيا، يا نه ، در اطراف من هيچ كس نفهميد بودن چه بار سنگيني روي دوش هاي من است . زندگي چه وحشت غريبي در من ايجاد مي كند و روز ها را با چه اضطراب تمام نشدنيي مي گذارنم و شب چه سنگين و احمقانه مي گذرد .
هيچكس نمي فهمد چقدر احساس ناداني مي كنم و از اين موضوع چقدر رنج مي برم . آن كه مرد است براي اين كه زن نيست و ديگري كه زن است به جهت اين كه حسش را ندارد مرا تنها مي گذارد .
اين كه كتاب مي خوانم از وحشت ناداني ام است . كتاب آزار نمي دهد ، عاشق نمي شود ، تنها نمي گذارد ،خشمگين و وحشي نمي شود . متوقع نيست . همواره مي ماند .
كلافه ام و حرفي براي زدن ندارم . مگر اين كه عصباني شوم و حجمي از خشم را بيرون بريزم . از چه بگويم ؟؟
يك نفر كه مي داند نادان است بايد احمق هم باشد تا حرف بزند . كاش تنها ناداني بود. بعضي وقت هاي نفهمي هم گريبانم را ميگيرد . در برابر علت ساده ترين پديده ها نيز عاجز مي مانم .
من مي ترسم . از زندگي . از فردا كه هيچ وقت نمي آيد . از پيري ، از مردن . من مي ترسم از اين كه آخرش نفهمم براي چه به دنيا آمده ام . مي ترسم و همواره دنبال چيزي مي گردم كه نمي دانم چيست . بدي اش اين است كه اين جستجو خود خواسته نيست . نا خودآگاه مي گردم . گاهي خودم هم خسته مي شوم . اما تمام نمي شود . من هم شايد منتظرم گودوي بيايد و درد اين جاست كه مي دانم نمي آيد اما نمي توانم منتظر نباشم براي اين كه ديگر زندگي خيلي بي معني مي شود .
بايد كار كنم . مي دانم . اما بد بختي اين است كه بيهودگي در گرماگرم كار هم گريبانم را مي گيرد و يخ مي بندم .
دنبال چيزكي در صورت آدم ها مي گردم . حس هاي آشنا را تنها در فيلم ديده ام يا در كتاب ها خوانده ام . انگار وجود خارجي ندارند . پس چرا من مي شناسمشان ؟؟
دربدر دنبال چيزي مي گردم كه مرا از اين بيهودگي خفقان آور نجات دهد .
حالا مي دانم تا كسي من نباشد نمي داند، نمي فهمد آوار بودن بر من چقدر سنگيني مي كند .
ديشب يك لحظه فكر كردم : نكند همه اين ها فريبي بيش نباشد . واقعاً زندگي اين همه سخت است ؟
فكر كردم اين منفعت طلبي احمقانه ،جاه طلبي پايان ناپذير و حماقت بي نهايت مردم دنيا را اين همه بد كرده است .
دنيا بد است ؟؟؟
نمي دانم !!!
در اطراف من ظاهراً هيچ چيز بد نيست . من نمي فهمم پس براي چه اين همه آزار مي بينم ؟
تو فكر مي كني چرا ؟؟
راستش با كسي نمي توانم حرف بزنم . وقتي با همجنسانم حرف مي زنم يا گمان مي كنند آسمان باز شده و آن ها روي زمين تلپ شده اند و من غرق در اشتباهم و كات ! و يا خيلي زود حرف عوض مي شود و به جزئيات تمام نشدني زندگي مي رسد . در حالي كه مشكل من در كليات زندگي است . با مرد ها هم …….. حرفش را نزنم بهتر است .
و تو ميگويي چه كسي مي ماند ؟؟
خدا ؟؟ خدايي كه حرف نمي زند ، من نمي بينمش . مرد است ، قهار است ، زورش زياد است ؟؟ هر غلطي دلش بخواهد مي كند ، از شوت كردن آدم ها به اين دنيا تا زير و رو كردن آن هر وقت كه دلش بخواهد ؟؟
هيچ چيز درد مرا درمان نمي كند ، چيزي هم عوض نمي شود ، من هم نمي توانم به عقب برگردم و بي سئوال به دنيا بيايم . مردن هم در هر حال اتفاق مي افتد .
بد تر از همه تنهايي غريب آدم ها است . صدايي كه من مي شنوم همان صدايي نيست كه تو مي شنوي . رنگي كه مي بينيم يكسان نيست . آبي من آبي تو نيست و ويتني هيوستون آن طور كه براي من مي خواند براي تو نمي خواند .
مهيب نيست ؟؟ شايد اختلاف سليقه ها از همين جا سرچشمه بگيرد . چون يكسان نمي بنيم در حالي كه حقيقت يكي است .
مي داني ؟؟ دنيا مرا فريب مي دهد . فيلم ها ،كتاب ها ،قصه ها ، دين هاي آسماني ، معابد ، كاهن ها ،همه چيزهايي را مي گويند ،توصيف هايي از پديده هايي مي دهند كه وجود واقعي ندارند .
در كتاب ها و قصه هاي پريان عاشق و معشوق كه به هم مي رسند قصه تمام مي شود ،چون از اين به بعدش خوب نيست ، يا يكي از آن ها مي ميرد و قصه تمام مي شود . در معابد هيچ چيز واقعي نيست . همه در آرزوي واقعي شدن فانتزي به خدا رسيدن هستند . كاهن ها اما مرددند ميان دنيا و خدا .
فيلسوف ها هم آويزان دنيا مي شوند تا مرز بين حقيقت و اقعيت و اين خزعبلات را بفهمند و عاقبت گيج و مبهوت مي روند .
خدا مخلوق لحظات تنهايي و پوچي آدم ها است . حاصل لحظات بيهودگي . بايد چيزي باشد تا آن ها خودشان را به آن آويزان كنند . فانتزييي براي به آخر رسيدن سختي ها ،بهت ها و سرگشتگي ها . رويايي براي غرق شدن در عشق ابدي . همان كه نيست ، نخواهد بود و ما ،انسان خودش را با خيال آن سرگرم مي كند ، مي فريبد .
حاصل تلاش مذبوحانه من براي دانستن ، چيزي نمي شود . در انتها باز من به همين شدت و شايد عميق تر و خفقان آور تر احساس تنهايي و غربت كنم و در اين ميان كسي مقصر نيست جز كساني كه مرا به دنيا هديه كردند !!
تلخون
سلام پدرام هستم يا به قول تلخون س.پ.ه كه ميشه سپه!
يك فلش خيلي با حال اينجا هست .براي سركار رفتن خوبه .
يك فلش خيلي با حال اينجا هست .براي سركار رفتن خوبه .
اشتراک در:
پستها (Atom)