ديشب به دعوت دوستي به اتفاق براي ديدن كنسرت شهرام ناظري به سالن ميلاد رفتيم.
با توجه به اطلاعات اندك من در زمينه موسيقي به خود اجازه اظهار نظر تكنيكي نميدهم ولي همراهي صداي قوي شهرام ناظري با سازهاي كلاسيك تركيب جالب خوشايندي بود . برنامه در مجموع خوب اجرا شد با استقبال و تشويق حضار هم مواجه شد. امكانات سالن نيز مناسب بود. ولي در حاشيه برنامه مواردي از رفتار حضار به نظرم رسيد كه همان ديشب تصميم به يادداشتشان گرفتم.
برنامه مثل اكثر موارد مشابه با نيم ساعت تاخير شروع شد و با وجود اين تا نيم ساعت بعد از شروع برنامه هم جاماندگان وارد سالن ميشدند و اين كار آرامش و نظم سالن را بر هم ميزد.
تعدادي كنسرت رو هاي حرفه اي هم با يك بغل توشه راه! شامل چيپس و پفك و ساير خوردني هاي پر سر و صدا در صندلي هاي اطراف نشسته بودند تا انواع و اقسام افكت هاي صوتي را ايجاد كنند. نكته جالب توجه عرضه همين محصولات ضدفرهنگي! در بوفه سالن بود. البته در بوفه سالن ساندويچ هاي كوچك ( به قول دوست عزيز آيكون ساندويچ ) كالباس هم عرضه ميشد كه بوي شامه نوازش فضاي اطراف را پر كرده بود.
يك دختر و پسر جوان خيلي رومانتيك/اروتيك دست در گريبان و سينه چاك در صندلي جلوي ما - يك زوج ميانسال با پسر بچه 4 يا 5 ساله پشت سرما و يك زوج جاافتاده در سمت راست ما نشسته بودند.
برنامه شروع شد و دل دادم به موزيك. ذهنم داشت آرام آرام پذيراي نوازش موسيقي ميشد كه پسر بچه پشت من شروع كرد به سرفه .آنچنان از ته دل سرفه ميكرد كه فكر كردم الان خفه ميشود. پدرش هم انگار تازه يادش افتاده باشد چند سرفه عمل نكرده در ته گلو دارد شروع كرد به همراهي پسر تا نگويند كه پسر كو ندارد نشان از پدر! در همين حين بوي تيز كالباس شامه ام را مي آزرد و صداي جويدن چيپس و پفك هم نقش پركاشن را بازي ميكرد.تا اينجا حواس بوياي و شنوايي ام دچار پارازيت شده بود.مانده بود حس بينايي .
در تاريكي سالن متوجه حركات غير عادي دختر و پسر جوان شدم.فضوليم گل نكرده بود ولي وول خوردنهاي دو نفر آنهم در چنين مكاني نظرم را جلب كرد. با خود گفتم خوب اينهم از حس بينايي .تقريبا تمام تمركزم از بين رفت. پسر بچه پشتي هم بعد از آنهمه سرفه انگار حوصله اش سر رفته بود و مدام از پدر و مادرش سوال ميكرد . آنها هم با جوابهاي نميدانم و بشين بچه و بعدا ميگم و… بچه را بيشتر جري ميكردند.
خلاصه قسمت اول برنامه تمام شد و بعد از آنتراكت قسمت دوم شروع شد.
اينبار ذخيره چيپس و پفك اطرافيان به اتمام رسيده بود دختر و پسر هم كمي ( فقط كمي ) آرامتر شده بودند. پسر بچه پشت سري هم انگار خسته شده بود و صدا نميكرد.در صندلي فرو رفتم و به سن خيره شدم. ناگهان مردي كه لباسش نه شبيه نوازندگان بود و نه شبيه آقايان گروه كر در گوشه سن ظاهر شد . و پس از اندكي مكث با خونسردي از كنار پيانو گذشت و از پله هاي سن پايين آمد و سر جايش در رديف دوم نشست. ظاهرا ايشان براي ورود به سالن بجاي درب تماشاچيان از درب نوازندگان وارد شده بود و پس از اينكه خود را روي سن يافته بود به جاي عقب گرد با اعتماد به نفس كامل مسيرش را ادامه داده بود.
ديگر نميتوانستم با برنامه ارتباط برقرار كنم به شدت خوابم گرفته بود . شايد هم چند دقيقه اي خوابيدم. از طرف راستم صداي عجيب و غريبي به گوشم رسيد . آقاي سمت راست من مشغول همخواني با شهرام ناظري بود و بقول معروف حسابي حس گرفته بود.خلاصه ايشان تا نفس داشت همراهي كرد و بعد هم كه اختتام برنامه و كف زدن حضار.
دوستم گفت برنامه هاي اينچنيني مصداق دوفيلم با يك بليت است.
خنديدم و با خود گفتم يك كنسرت و چند فيلم با يك بليت.
جمعه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۱
پنجشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۱
عرض كنم چند نفر آدم(؟) باذوق و با حال يك مجله راه انداختن به اسم قهوه ترك! من كه قهوه خور حرفه اي نيستم ولي اين قهوه ترك خيلي بامزه است.ميتونين خودتون برين امتحان كنيد.
چهارشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۱
وقتي با داشتن دعوتنامه معتبر و بليت و معرفينامه از شركت و سابقه چندين ويزاي معتبر شينگن و غير شينگن و ... به سفارت يك كشور اروپايي مراجعه كنيد تا براي حضور در يك جلسه مهم شغلي ويزا بگيريد گذرنامه تان را به همراه نامه اي پس بدهند به مضمون : متاسفانه صدور ويزاي شما مقدور نميباشد.طبق قوانين فلان و بهمان سفارت ... خود را ملزم به اداي توضيح نميداند . لطفا سعي كنيد تفاهم داشته باشيد.( اين جمله آخرش كه ديگر محشر بود! ) يادتان مي افتد كه در كجاي اين شب تيره آويخه ايد لباس كهنه خود را !
دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۱
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۱
شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۱
يادداشت جمعه 23 اگوست آيدا مرا به ياد اين داستان انداخت .
كلاه شاپو
روزگاري در روستايي دختر زيبايي زندگي ميكرد كه عقل و هوش از سر تمام جوانان ده برده بود . همه مردان جوان ده آرزوي وصالش را داشتند و او نيز ازين موقعيت خود مست غرور بود و عملا به هيچ پيشنهادي جواب مثبت نميداد.
روزي يكي از جوانهاي تنومند و برومند ده عزمش را جزم كرد تا هر طور شده دل سنگ دخترك را نرم كند . براي همين با لطايف الحيل فرصتي فراهم آورد كه بتواند با دختر دور از نظر اغيار سخن دلش را بگويد . دختر پس از شنيدن حرفهاي محبت آميز مرد جوان نگاهي خريدارانه به سراپاي پسر انداخت و گفت :" تو جوان خوب و برازنده اي هستي . ولي كلاهي كه بر سر داري خيلي بي ريخت و بد قواره است. اگر طالب ازدواج با من هستي بايد از آن كلاه هايي كه دو مرد تاجر شهري كه براي خريد فرش به ده مي آيند بخري و بر سر بگذاري ."
اشاره دختر به كلاه شاپو بود كه در آن زمان تنها مردان متمول شهري بر سر ميگذاشتند. در روستا مردم حتي اسم آنرا هم نميدانستند . مرد جوان پرسيد :" قول ميدهي كه اگر كلاه را بر سر من ديدي همسريم را بپذيري؟" دختر با ناز گفت:" قول ميدهم" و لبخندي نمكين تحويل مرد داد.
مرد كه اندك هوش باقيمانده اش هم تحت تاثير قول دخترك و لبخند زيباي او از سرش پريده بود همانروز بقچه اش را بست و به سوي شهر روان شد.
در شهر پرسان پرسان سراغ محلي را گرفت كه در آن بتواند كلاه شاپو بخرد و وقتي در پشت ويترين مغازه چشمش به كلاه افتاد خود را در يك قدمي وصال يار تصور كرد.ولي وقتي وارد مغازه شد و از فروشنده قيمت را سوال كرد ناگهان تمام دنيا بر سرش خراب شد.قيمت كلاه 500 لير بود و تمام دارايي او به زحمت به 50 لير ميرسيد.
از مغازه بيرون آمد و كنار خيابان نشست. خستگي و گرسنگي از يك سو و نااميدي از سوي ديگر روح و جانش را مي آزردند. لقمه ناني خورد و فكر كرد . تصميم گرفت براي تهيه پول كار كند. پس از چند روز در به دري و خيابان گردي در يك كارگاه ساختماني شروع به كار كرد . پس از 2 ماه كار پر مشقت و گرسنگي كشيدن و تحمل انواع خفت و خواري ها 500 لير جمع كرد و به سوي مغازه رفت تا كلاه را بخرد . فروشنده كلاه را با احتياط از ويترين خارج كرد و به دست مرد داد. و مرد 500 لير شمرد و پرداخت كرد. فروشنده با اخم گفت" آقا 900 لير ."
مرد با تعجب گفت:" ولي 2 ماه پيش كه 500 لير بود ". فروشنده گفت:" انگار از بازار خبر نداري؟ قيمتي كه تو ميگويي مال 2 ماه پيش بود".
مرد بي درنگ به سر كار خود بر گشت و دوباره مشغول به كار شد. 2 ماه ديگر كار كرد و پس انداز كرد ولي اينبار قيمت شده بود 1500 لير . وباز روز از نو و روزي از نو.
اين جريان جندين بار تكرار شد و بالاخره پس از يكسال مرد جوان با پرداخت 5000 لير كلاه را خريد و با اميد وصال زيبا ترين دختر ده به سوي ولايت به راه افتاد .
درين مدت جوان بروند خسته و آفتاب سوخته شده بود. در اثر كار زياد غذاي كم لاغر و شكسته شده بود . پشتش در اثر بار زياد خم شده بود . دستانش در تماس با آجر و آهك ترك ترك بودند . ولي چشمانش برق اميد داشت .
با افتخار كلاه را بر سر گذاشت و به سوي منزل دختر روان شد .در ذهنش دختر را در آغوش خود ميديد و در خيالش بوسه بر لبان دختر ميزد . ولي با ديدن منظره مقابل قهوه خانه ده خشكش زد. برق اميد از چشمانش رفت و جايش را به ترتيب به نااميدي خشم و نفرت داد.
تمام جوانان ده كلاه شاپو بر سر داشتند...
خلاصه نويسي شده از نوشته عزيز نسين نويسنده تواناي ترك
كلاه شاپو
روزگاري در روستايي دختر زيبايي زندگي ميكرد كه عقل و هوش از سر تمام جوانان ده برده بود . همه مردان جوان ده آرزوي وصالش را داشتند و او نيز ازين موقعيت خود مست غرور بود و عملا به هيچ پيشنهادي جواب مثبت نميداد.
روزي يكي از جوانهاي تنومند و برومند ده عزمش را جزم كرد تا هر طور شده دل سنگ دخترك را نرم كند . براي همين با لطايف الحيل فرصتي فراهم آورد كه بتواند با دختر دور از نظر اغيار سخن دلش را بگويد . دختر پس از شنيدن حرفهاي محبت آميز مرد جوان نگاهي خريدارانه به سراپاي پسر انداخت و گفت :" تو جوان خوب و برازنده اي هستي . ولي كلاهي كه بر سر داري خيلي بي ريخت و بد قواره است. اگر طالب ازدواج با من هستي بايد از آن كلاه هايي كه دو مرد تاجر شهري كه براي خريد فرش به ده مي آيند بخري و بر سر بگذاري ."
اشاره دختر به كلاه شاپو بود كه در آن زمان تنها مردان متمول شهري بر سر ميگذاشتند. در روستا مردم حتي اسم آنرا هم نميدانستند . مرد جوان پرسيد :" قول ميدهي كه اگر كلاه را بر سر من ديدي همسريم را بپذيري؟" دختر با ناز گفت:" قول ميدهم" و لبخندي نمكين تحويل مرد داد.
مرد كه اندك هوش باقيمانده اش هم تحت تاثير قول دخترك و لبخند زيباي او از سرش پريده بود همانروز بقچه اش را بست و به سوي شهر روان شد.
در شهر پرسان پرسان سراغ محلي را گرفت كه در آن بتواند كلاه شاپو بخرد و وقتي در پشت ويترين مغازه چشمش به كلاه افتاد خود را در يك قدمي وصال يار تصور كرد.ولي وقتي وارد مغازه شد و از فروشنده قيمت را سوال كرد ناگهان تمام دنيا بر سرش خراب شد.قيمت كلاه 500 لير بود و تمام دارايي او به زحمت به 50 لير ميرسيد.
از مغازه بيرون آمد و كنار خيابان نشست. خستگي و گرسنگي از يك سو و نااميدي از سوي ديگر روح و جانش را مي آزردند. لقمه ناني خورد و فكر كرد . تصميم گرفت براي تهيه پول كار كند. پس از چند روز در به دري و خيابان گردي در يك كارگاه ساختماني شروع به كار كرد . پس از 2 ماه كار پر مشقت و گرسنگي كشيدن و تحمل انواع خفت و خواري ها 500 لير جمع كرد و به سوي مغازه رفت تا كلاه را بخرد . فروشنده كلاه را با احتياط از ويترين خارج كرد و به دست مرد داد. و مرد 500 لير شمرد و پرداخت كرد. فروشنده با اخم گفت" آقا 900 لير ."
مرد با تعجب گفت:" ولي 2 ماه پيش كه 500 لير بود ". فروشنده گفت:" انگار از بازار خبر نداري؟ قيمتي كه تو ميگويي مال 2 ماه پيش بود".
مرد بي درنگ به سر كار خود بر گشت و دوباره مشغول به كار شد. 2 ماه ديگر كار كرد و پس انداز كرد ولي اينبار قيمت شده بود 1500 لير . وباز روز از نو و روزي از نو.
اين جريان جندين بار تكرار شد و بالاخره پس از يكسال مرد جوان با پرداخت 5000 لير كلاه را خريد و با اميد وصال زيبا ترين دختر ده به سوي ولايت به راه افتاد .
درين مدت جوان بروند خسته و آفتاب سوخته شده بود. در اثر كار زياد غذاي كم لاغر و شكسته شده بود . پشتش در اثر بار زياد خم شده بود . دستانش در تماس با آجر و آهك ترك ترك بودند . ولي چشمانش برق اميد داشت .
با افتخار كلاه را بر سر گذاشت و به سوي منزل دختر روان شد .در ذهنش دختر را در آغوش خود ميديد و در خيالش بوسه بر لبان دختر ميزد . ولي با ديدن منظره مقابل قهوه خانه ده خشكش زد. برق اميد از چشمانش رفت و جايش را به ترتيب به نااميدي خشم و نفرت داد.
تمام جوانان ده كلاه شاپو بر سر داشتند...
خلاصه نويسي شده از نوشته عزيز نسين نويسنده تواناي ترك
سلام
متاسفانه در نظر خواهي مطلب پنج شنبه شاهد مناقشه اي بودم كه آنرا دور از شان و منزلت وبلاگم يافتم. بنابراين لازم دانستم توضيحي دراين مورد بدهم .
يه جور ديگه تا كنون محل بحث هاي خاله زنكي و غيبت و ... نبوده است . با توجه به روحياتم و به احترام تعداد محدود خواننده هايي كه بسياري از آنها را از نزديك ميشناسم و دوستان بسيار خوب من هستند ( از جمله دوست عزيزم شرقي ) -سعي در پرهيز از درگير شدن بحث هاي آنچناني داشته ام و دارم .ديروز وقتي ديدم سيستم نظرخواهي وبلاگ من محل تصفيه حسابهاي شخصي و بگو مگوهاي خاله زنكي شده است تصميم گرفتم علي رغم ميلم و براي اولين بار دست به حذف نظرات بزنم . اتفاقا تمام ديروز را در منزل يكي از بستگان گذراندم و از كامپيوتر او براي اتصال به اينترنت استفاده كردم . بنا براين امكان حذف نظرات برايم مقدور نبود. در غير اينصورت همان موقع اينكار را ميكردم.به هر حال امروز آنچه به نظرم لازم بود انجام دادم . و اميدوارم ديگر شاهد چنين مواردي در اينجا نباشم.
تا بعد...
متاسفانه در نظر خواهي مطلب پنج شنبه شاهد مناقشه اي بودم كه آنرا دور از شان و منزلت وبلاگم يافتم. بنابراين لازم دانستم توضيحي دراين مورد بدهم .
يه جور ديگه تا كنون محل بحث هاي خاله زنكي و غيبت و ... نبوده است . با توجه به روحياتم و به احترام تعداد محدود خواننده هايي كه بسياري از آنها را از نزديك ميشناسم و دوستان بسيار خوب من هستند ( از جمله دوست عزيزم شرقي ) -سعي در پرهيز از درگير شدن بحث هاي آنچناني داشته ام و دارم .ديروز وقتي ديدم سيستم نظرخواهي وبلاگ من محل تصفيه حسابهاي شخصي و بگو مگوهاي خاله زنكي شده است تصميم گرفتم علي رغم ميلم و براي اولين بار دست به حذف نظرات بزنم . اتفاقا تمام ديروز را در منزل يكي از بستگان گذراندم و از كامپيوتر او براي اتصال به اينترنت استفاده كردم . بنا براين امكان حذف نظرات برايم مقدور نبود. در غير اينصورت همان موقع اينكار را ميكردم.به هر حال امروز آنچه به نظرم لازم بود انجام دادم . و اميدوارم ديگر شاهد چنين مواردي در اينجا نباشم.
تا بعد...
اشتراک در:
پستها (Atom)