بعضي ازاين آگهي هاي بازرگاني خيلي پر معنا هستند. مثلا امروز در صفحه اول روزنامه حيات نو- نماينده فروش محصولات شركت معروف OMRON سازنده تجهيزات پزشكي - دستگاه كنترل فشار خون ديجيتالي را با اين جمله تبليغ ميكرد. روز پدر مبارك.
كه ترجمه اش به زبان خودماني اينست :
پدر مرديست كه حتما دچار بيماري فشار خون است يا به زودي دچار آن خواهد شد.بنابر اين احتياج دارد هر روز فشار خونش را اندازه گيري كند.
براي اينكه مجبور نشود هر روز با گذشتن از خيابانهاي پر دود و ترافيك به كلينيك مراجعه كند و با انواع و اقسام آدم ها سر و كله بزند و حرص بخورد تا يك نفر با كلي منت و غرولند پيدا شود و با قيافه اي بد اخم به وسيله دستكاه فشار خوني كه از عهد جالينوس حكيم باقيمانده و اصلا دقيق نيست فشار خونش را بگيرد - بشتابيد و در روز پدر براي او بهترين هديه كه همانا دستگاه كنترل فشار خون است را بخريد.!!اگر نخريد...
شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۱
یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۱
نسل جوان ما با تاريخ دور و نزديك و هويت خود بيگانه است .
بيست و چند ساله هاي ما زال و رودابه و رستم و اسفنديار را به سختي ميشناسند . نام يعقوب ليث و طاهر ذواليمين به گوششان نخورده. با مازيار و بابك بيگانه اند.نام رييس علي دلواري برايش هيچ معنايي ندارد. نام هاي ستارخان و باقرخان و رازي و ناصرخسرو تنها برايشان تداعي كننده مكانهايي در تهران است. سالهاست ديگر زندگي نمونه هاي فداكاري و گذشت و تلاش جايي در كتابهاي درسي ندارند يا اگر هم دارند- كمرنگند. مدتهاست زرنگي مترادف پايمال كردن حق ديگران است . و تلاش مثبت هم لابد نشانه ناداني !
نام آناني كه نامشان نشانه مردانگي – گذشت - اراده و پويايي بود از ياد ميروند و خلا باقي مانده در ذهن جوان را هاليوود هميشه پيروز با تكيه بر فن آوري و دانش روز پر ميكند .
عاشق ترين – تواناترين - زيباترين – قويترين - و خلاصه هرچه برترين هست همه روي پرده هاي سينماي هاليوودي نقش ميبندد تا همه ملل دنيا بدانند كه مقهورند. تا داستان تايتانيك در افغانستان طالبان زده سال 2000با آنهمه محدوديت ها هم بر سر زبانها بيافتد . تا همه دنيا بدانند سرباز رايان چگونه نجات يافت . و چند نفر جانشان را بر سر اين عمليات نجات گذاشتند. تا همه يقين كنند كه غول امريكا حتي در برابر نيرو هاي فرابشري فرازميني هم شكست ناپذير است .تا كودك عرب افسانه ملي خودش را در قالب كارتون علي بابا بيند. تا كودك ايراني رابين هود را بشناسد و نداند سمك عيار كيست.تا كودك روس سرنوشت دختر آخرين تزار روس را از زبان راوي امريكايي بشنود تا...
در غرب هر نشانه اي از هويت پاس داشته ميشود .حتي اگر ابزاري باشد كه روزگاري با آن پيچ هاي Tower Bridge لندن را محكم كرده اند . نه به عنوان يك يادگاري . كه به عنوان سندي از كوشش تلاش مردماني كه زماني زيسته اند . هويت حاصل كار و زحمت نسل هاست .هويت موفقيت انسانهاست در برابر مصايب و مشكلات و به انجام رساندن طرح هاي بزرگ.اگر زبان يك ملت را جزيي از هويت آن ملت بدانيم و آن را ارج بنهيم در حقيقت تلاش آن ملت را در ساختن و پروراندن و حفظ زبانشان بزرگ داشته ايم.
مللي كه گذشتگانش نشان بيشتري از سعي و تلاش مثبت دارند امروز هويتشان را با ابزاري كه همان سعي و تلاش صاحبان علم و انديشه برايشان فراهم آورده اند به رخ سايرين ميكشند . و آناني كه امروز در خوابند حتي نميدانند گذشتگانشان در چه راهي قدم زده اند . آنان با دهان باز و چشماني گرد تنها نظاره گرند. و درمقابل عظمت گروه اول آنقدر مبهوتند كه يا خود را نيز نفي ميكنند يا به صورت افراطي منكر گروه اول ميشوند .
بيست و چند ساله هاي ما زال و رودابه و رستم و اسفنديار را به سختي ميشناسند . نام يعقوب ليث و طاهر ذواليمين به گوششان نخورده. با مازيار و بابك بيگانه اند.نام رييس علي دلواري برايش هيچ معنايي ندارد. نام هاي ستارخان و باقرخان و رازي و ناصرخسرو تنها برايشان تداعي كننده مكانهايي در تهران است. سالهاست ديگر زندگي نمونه هاي فداكاري و گذشت و تلاش جايي در كتابهاي درسي ندارند يا اگر هم دارند- كمرنگند. مدتهاست زرنگي مترادف پايمال كردن حق ديگران است . و تلاش مثبت هم لابد نشانه ناداني !
نام آناني كه نامشان نشانه مردانگي – گذشت - اراده و پويايي بود از ياد ميروند و خلا باقي مانده در ذهن جوان را هاليوود هميشه پيروز با تكيه بر فن آوري و دانش روز پر ميكند .
عاشق ترين – تواناترين - زيباترين – قويترين - و خلاصه هرچه برترين هست همه روي پرده هاي سينماي هاليوودي نقش ميبندد تا همه ملل دنيا بدانند كه مقهورند. تا داستان تايتانيك در افغانستان طالبان زده سال 2000با آنهمه محدوديت ها هم بر سر زبانها بيافتد . تا همه دنيا بدانند سرباز رايان چگونه نجات يافت . و چند نفر جانشان را بر سر اين عمليات نجات گذاشتند. تا همه يقين كنند كه غول امريكا حتي در برابر نيرو هاي فرابشري فرازميني هم شكست ناپذير است .تا كودك عرب افسانه ملي خودش را در قالب كارتون علي بابا بيند. تا كودك ايراني رابين هود را بشناسد و نداند سمك عيار كيست.تا كودك روس سرنوشت دختر آخرين تزار روس را از زبان راوي امريكايي بشنود تا...
در غرب هر نشانه اي از هويت پاس داشته ميشود .حتي اگر ابزاري باشد كه روزگاري با آن پيچ هاي Tower Bridge لندن را محكم كرده اند . نه به عنوان يك يادگاري . كه به عنوان سندي از كوشش تلاش مردماني كه زماني زيسته اند . هويت حاصل كار و زحمت نسل هاست .هويت موفقيت انسانهاست در برابر مصايب و مشكلات و به انجام رساندن طرح هاي بزرگ.اگر زبان يك ملت را جزيي از هويت آن ملت بدانيم و آن را ارج بنهيم در حقيقت تلاش آن ملت را در ساختن و پروراندن و حفظ زبانشان بزرگ داشته ايم.
مللي كه گذشتگانش نشان بيشتري از سعي و تلاش مثبت دارند امروز هويتشان را با ابزاري كه همان سعي و تلاش صاحبان علم و انديشه برايشان فراهم آورده اند به رخ سايرين ميكشند . و آناني كه امروز در خوابند حتي نميدانند گذشتگانشان در چه راهي قدم زده اند . آنان با دهان باز و چشماني گرد تنها نظاره گرند. و درمقابل عظمت گروه اول آنقدر مبهوتند كه يا خود را نيز نفي ميكنند يا به صورت افراطي منكر گروه اول ميشوند .
شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۱
به بهانه يادداشت 6 سپتامبر دوست خوبم علي شوريده.
سرخي لبو شيريني هلو
آشنايي من با نوشته هاي صمد بهرنگي بر ميگردد به سالهاي ابندايي دبستان. آنروز ها اولدوز را شناختم و عروسكش را. با ذهن بچه گانه خودم كتابهاي صمد را كه آن روزها در گنجه ها پنهان بود با عروسك اولدوز مقايسه ميكردم . سال 58 در دوره كوتاهي كه بسياري كتابهاي ممنوع اجازه نشر گرفتند . من سالهاي پاياني دبستان را ميگذراندم . در آن سالها نشر روزبهان بيشتر كتابهاي معروف صمد را منتشر كرد. در آن زمان تاري وردي - پسرك لبوفروش - را شناختم و خواهرش را كه در كارگاه قالي بافي كار ميكرد. لطيف را كه همراه پدرش براي كار به تهران آمده بود و شبها كنار خيابان روي چرخ طوافي پدرش ميخوايبد. افسانه آه و تلخون را خواندم . به آدي و بودي خنديدم و براي يك هلو هزار هلو گريستم. با كچل كفتر باز به روي بام رفتم و افسانه هاي آذربايجان را در زيرزمين خنك خانه مان خواندم .
صمد گفته بود " من كتابهايم را براي بچه هايي نمينويسم كه با اتومبيل شخصي به مدرسه ميروند " و من از اينكه پدرم پيش ازرفتن به محل تدريسش من و خواهرم را با اتومبيل ازانقيمتش به دبستان ميرساند احساس گناه ميكردم . فكر ميكردم روح صمد از دستم نا آرام است. چند سالي طول كشيد تا فهميدم منظور صمد چيست . او كدام كودكان را ميگويد و فاصله من با آنان چقدر است . آنروز ها چپ و راست بودن او برايم اهميت نداشت . كلاه پشمي اش -سبيلش وعينك و لحجه اش هم . من با كودكان داستانهايش زندگي ميكردم . دنياي آنها را در بعد از ظهر هاي گرم تابستان سياحت ميكردم .طعم هلويش را هر بار كه به هلويي گاز ميزدم زير دندان حس ميكردم . و امروز ميبينم كه بعد از گذشت اينهمه سال با شنيدن نامش نه لنگي پايش كه شيوايي كلامش نه يكدنگي اش كه عزمش و نه شنا بلد نبودنش كه معلم بودنش به يادم مي آيد.
هنوز هم سرخي لبو شيريني هلو و... ياد آور خاطره خواندن نوشته هاي اوست در بعد از ظهر هاي گرم تابستان هاي كودكي .
سرخي لبو شيريني هلو
آشنايي من با نوشته هاي صمد بهرنگي بر ميگردد به سالهاي ابندايي دبستان. آنروز ها اولدوز را شناختم و عروسكش را. با ذهن بچه گانه خودم كتابهاي صمد را كه آن روزها در گنجه ها پنهان بود با عروسك اولدوز مقايسه ميكردم . سال 58 در دوره كوتاهي كه بسياري كتابهاي ممنوع اجازه نشر گرفتند . من سالهاي پاياني دبستان را ميگذراندم . در آن سالها نشر روزبهان بيشتر كتابهاي معروف صمد را منتشر كرد. در آن زمان تاري وردي - پسرك لبوفروش - را شناختم و خواهرش را كه در كارگاه قالي بافي كار ميكرد. لطيف را كه همراه پدرش براي كار به تهران آمده بود و شبها كنار خيابان روي چرخ طوافي پدرش ميخوايبد. افسانه آه و تلخون را خواندم . به آدي و بودي خنديدم و براي يك هلو هزار هلو گريستم. با كچل كفتر باز به روي بام رفتم و افسانه هاي آذربايجان را در زيرزمين خنك خانه مان خواندم .
صمد گفته بود " من كتابهايم را براي بچه هايي نمينويسم كه با اتومبيل شخصي به مدرسه ميروند " و من از اينكه پدرم پيش ازرفتن به محل تدريسش من و خواهرم را با اتومبيل ازانقيمتش به دبستان ميرساند احساس گناه ميكردم . فكر ميكردم روح صمد از دستم نا آرام است. چند سالي طول كشيد تا فهميدم منظور صمد چيست . او كدام كودكان را ميگويد و فاصله من با آنان چقدر است . آنروز ها چپ و راست بودن او برايم اهميت نداشت . كلاه پشمي اش -سبيلش وعينك و لحجه اش هم . من با كودكان داستانهايش زندگي ميكردم . دنياي آنها را در بعد از ظهر هاي گرم تابستان سياحت ميكردم .طعم هلويش را هر بار كه به هلويي گاز ميزدم زير دندان حس ميكردم . و امروز ميبينم كه بعد از گذشت اينهمه سال با شنيدن نامش نه لنگي پايش كه شيوايي كلامش نه يكدنگي اش كه عزمش و نه شنا بلد نبودنش كه معلم بودنش به يادم مي آيد.
هنوز هم سرخي لبو شيريني هلو و... ياد آور خاطره خواندن نوشته هاي اوست در بعد از ظهر هاي گرم تابستان هاي كودكي .
چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۱
...
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد.
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست.
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت بيرون برود.
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود – دست ما در پي چيزي ميگشت.
و بدانيم اگر نور نبود- منطق زنده پرواز دگرگون ميشد.
...
سهراب سپهري
یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۱
امروز ساعت 10 براي انجام كاري از شركت خارج شدم . به پاركينگ روباز شركت رفتم و اتومبيل را روشن كردم. صداي گوگوش از پخش ماشين شنيده ميشد . در ميان خواندن گوگوش صداي لطيف و عجيب ديگري به گوشم ميرسيد. اتومبيل را خاموش كردم با دقت گوش دادم .صداي چهچهه يك پرنده بود با تعجب اطراف را نگاه كردم در اين پاركينگ بي آب و علف كه تفاوتش با كوير لوت فقط وجود انبوه ماشين هاي لم داده زير آفتاب است انتظار چنين صدايي را نداشتم . با اندكي دقت روي ديوار پاركينگ يك جفت شانه به سر ديدم. به فاصله چند متر از هم نشسته بودند . پرنده نر مشغول خواندن براي ماده بود. پرنده ماده هم هر از گاهي پاسخي با ناز و ادا به سينه دراني جناب شانه به سر نر ميداد. منظره مغازله اين دو پرنده براي من از طبيعت جدا مانده آنهم در اين مكان كه به غير از ماشين چيزي به چشم نميخورد زير آفتاب داغ شهريور ماه – بسيار صحنه ديدني بود. اندكي صبر كردم به صدايشان گوش دادم و خوب تماشايشان كردم . امان از اين زمان كه مدام ما را هل ميدهد به جلو. به ساعتم نگاه كردم بيش از فرصت نداشتم . دنده يك و ...چند لحظه بعد در فضاي ذهن خودم مشغول پرواز بودم كه اين دو چگونه و از كجا سر از پاركينگ شركت ما در آورده اند؟
اشتراک در:
پستها (Atom)