چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲

اسكناس در زندگي تنها حلال مشكلات نيست.
تراول چك و كارت اعتباري هم هستند!
جشن و شادي متعلق به همه مردم دنياست

پس كريسمس مبارك!

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۲


سرخي آب انار و عطر نرگس...

یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲

شب زايش مهر از دل تاريكي




و در پس اين شب ، دي مي آيد
و جالب اينجاست كه كلمه دي در زبان انگليسي و با اندك تغييري در زبان آلماني به معناي روز است!
***
نتيجه جستجو در اشعار حافظ با كليد كلمه يلدا شعر زير بود:


بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد

خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد

صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد

بر در ارباب بي‌مروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد

ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد

صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد

غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بي‌خبر آيد

پنجشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۲



عكس بالا كه در روزنامه شرق ديروز چاپ شده بود، بوش و همسرش را در محضر پاپ نشان ميدهد. صحنه در مجموع بيشتر شبيه كاريكاتوري است كه بوش در آن مثل يك بچه مثبت در حالي كه انجيل به دست دارد منتظر التفات جناب پاپ است و پاپ هم كه در اثر كهولت و بيماري پاركينسون تقريبا مشاعرش را از دست داده بي توجه به حضور جناب پريزيدنت در حال و هواي خود است و لابد در عوالم بالا سير آفاق و انفس ميكند. بانو بوش هم كه مثل دختر بچه هاي شيطان به زور پارچه اي بر روي سرش انداخته و حواسش احتمالا به كبوتر هاي بيرون پنجره است.
و جناب كاردينال (‌؟) هم لابد براي پريزيدنت توضيح ميدهد كه پاپ مشغول راز و نياز است (‌گردن كج هم دليلش!) و امكان گفتگو با ايشان نيست. پس به همين تماشاي منظره روحاني ايشان اكتفا كنيد و شاكر باشيد!

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲

يك داستان واقعي از وبلاگ نارنج

چهارشنبه، 26 آذر، 1382


امروز سر کار يه پرونده ای دستم رسيد و بايد برای پيگيری با فرد مورد نظر صحبت می کردم و همه مسائل رو می نشست و برام باز می کرد تا من بتونم مشکلش رو پيگيری کنم .


يه آدم جدی ، تر تميز و مرتب ، پالتوی مشکی ، کيف چرم اصل ، کلاه بره ، يه ساعت درست و حسابی ، به علاوه کلی عطر و ادکلن ، و يه خودکار گرون .

حدودای پنجاه سال، سن .

نشست. گفت که چه شغل خوبی تو ايران داره . چه بازرگان موفقی يه و چه پولی در می ياره . و زن و بچه ای که گذاشته اينجا . تو يه خونه بيش از یک ميليون دلاری . و رفته . و اونجا تو ايران تنها بوده .

و ...

و خانمش اينجا بو می بره . می ره به ايران . بر می گرده .و طلاق .


و من که ساده لوحانه می پرسم ": خوب چرا اينطوری شد ؟ "

- تنها بودم . چقدر کارگرای کارخونه برام غذا بپزن ؟ يا بيرون غذا بخورم ؟ خانم ! آدم محبت ببينه عاشق می شه . مرد تشنه محبته . ديگه چی می خواد از زندگی ؟
- مگه آدم تو سن و سال شما هم عاشق می شه ؟ مگه تجار هم عاشق می شن ؟

- به! چرا نمی شه ؟
و اون آقای شيک و تر تميز بيست دقيقه پيش تق و تق می زد به سمت چپ تخت سينه اش و می گفت: " اينجای آدم بايد جوون باشه . "

- آهان! و شما عاشق شدين ؟ عشق در نگاه اول بود ؟ همه چی همون يه لحظه اتفاق افتاد ؟ نوزده سال اختلاف سنی آزارتون نمی ده ؟
- شلوغش نکنين خانم. نوزده سال که چيزی نيست ! شما که آدم فهميده ای به نظر می ياين چرا اين حرفو می زنين ؟
- آهان ! نمی دونم چرا اين حرفو می زنم . پس يه لحظه عاشق شدين ؟ يهو به خودتون اومدين و ديدين که افتاده اون اتفاقی که نبايد می افتاده ؟
- بله . تنها بودم . به همه سپرده بودم . گفتم يکی يو می خوام که احتياج به جا و مکان داشته باشه . و سر و سامون بخواد . منم که غذای خونگی می خوام . يکی که آدم ذکام می شه ، يه استامينوفن با يه ليوان آب دست آدم بده . يه آش شلغم بپزه .
- آهان .

- بعد ده روز دوست و آشنا صد نفرو پيدا کردن . که قسمتمون به اين خانم بود .

- مثل برق اومد ، عشق ؟ يک لحظه ؟ و همون لحظه قلبتون گفت : " تالاپ تالاپ ؟"

- بله ديگه .

- اولين بار بود که عاشق می شدين بعداز چهل و هشت سال ؟
- نخیر . سال 1352 تو دانشگاه عاشق خانم اولم شدم . اما خامی کردم . زيادی بهش ميدون دادم . اين شد . اينو چند وقت چرخوندم . ديدم نه ! با محبته . گفتم : " جايزه ات اینه که صيغه ات می کنم . " کردم . مريض شدم يه مدت تو بيمارستان بودم و بعدشم تو خونه . خيلی محبت کرد. خانم اولم داشت از حرص می مرد . گفتم جايزه اونهمه رسيدگيت اينه که عقدت می کنم . " کردم .

- پس عشق تواين سن و سال با يه نگاه يه لحظه می ياد و آدمو گرفتار می کنه ؟
- بله . چرا نکنه ؟ شما اين چيزا رو نمی دونی ؟ اما خوشم می ياد که سوال می کنی . آدم چيزی رو نمی دونه بايد بپرسه . من اينارو به خودش هنوز نگفتم . نمی خوام باز خامی کنم اين يکی يو هم پر رو کنم . باز همون ماجرا راه بيفته بعد يه مدت . همين دو بار عاشقی بسه . نمی شه که هی راه افتاد عاشق شد.

***




دوشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۲



آدميان خودپسندي كه ميزان كفايت خود را با تملق ديگران و يا به قياس موفقيت هاي اتفاقي خود در گذشته، برآورد مي كنند، بدون آنكه در نتيجه شناخت واقعي نسبت به خود، اعتماد و اطمينان به نفس پيدا كرده باشند، به اعمال متهورانه متمايل مي شوند، ولي با نزديك شدن خطر يا دشواري اگر بتوانند ميدان را خالي مي كنند و از آنجا كه راه امن و سلامت را نمي يابند پس براي حفظ امنيت خود آبروي خويش را به خطر مي اندازند، نه جانشان را. زيرا آبرو بعداً به عذر و بهانه اي قابل اعاده است، اما جاني كه از دست رفت ديگر قابل اعاده نيست.
توماس هابز متفكر انگليسي

برگزيده از مقاله «بخت بد ديكتاتور» از روزنامه شرق به قلم احمد زيد آبادي

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲

در خيابان هاي شهر اتومبيل هاي كهنه و زهوار در رفته زيادي در رفت و آمدند. رانندگان آنها بي پروا و بي هيچ واهمه اي از برخورد و و تصادف با ديگر اتومبيل ها در خيابان جولان ميدهند و براي ديگران خطر مي آفرينند زيرا كه چيزي براي از دست دادن ندارند.
خيلي آدم ها هستند كه چيزي براي از دست دادن ندارند! و بي پروايي اين آدم ها هميشه خطري است براي آنها كه خيلي چيزها دارند كه نگران از دست دادنش باشند!