سهشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۱
دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۱
از Chris de burgh گفتم بي ياد ترانه زيباي Carry Me افتادم
پس با تو هستم
when you need a light in the lonely nights, Carry me like a fire in your heart
پس با تو هستم
when you need a light in the lonely nights, Carry me like a fire in your heart
یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۱
زن روشنفكر و مرد زندگي اش.
زن روشنفكر بيش از زن عامي از بي عدالتي تبعيض جنسي و پايمال شدن حقوقش باخبر است و هر روز و هر ساعت بيادش هست كه در اتمسفري مرد سالار نفس ميكشد .از ديدگاه او عامل ايجاد جو مردسالارانه همه مردان در گذشته اند و عامل تداوم آن همه مردان زنده كه در اطرافش ميزيند. او حتي وقتي دقيق به مرد زندگي اش مينگرد رفتار افكار و آراي او را زير ذره بين ميگذارد – علي رغم تمام عشق و علاقه موجود بينشان – به او نيز بدگمان ميشود . چرا كه مردش بر اساس قوانين مكتوب و نامكتوبِ جاري- از حقوقي برخوردار است كه زن نيست . و اين حقوق همچون اسلحه اي هميشه همراهش است . و حامل اسلحه هميشه ميتواند بالقوه خطرناك باشد حتي اگر اسلحه اش هيچگاه عمل نكند.
بدگماني و بدبيني ذهن او را هر لحظه بيشتر كدر ميكند و براي اثبات گمان خويش به گمانه زني ميپردازد. او هوشمند است و هوشمنديش را به ياري ميگيرد. مردش را د رمقابل شرايط غير عادي قرار ميدهد . شرايطي كه خلاف عادات و عرف جامعه است . و مرد كه لب به اعتراض ميگشايد ديگر بازي را باخته . و از سوي زن به اتهام مردسالار بودن همسان همه همجنسان زورگوي خويش ميشود . مرد با توجه به شرايط و روابط حاكم بر جامعه تنها خواهان عمل منطقي از سوي زن روشنفكر است .وقتي كه عدم توجه زن به شرايط پيرامون را ميبيند به مقابله ميپردازد و بدترين راه ممكن را پيش ميگيرد ومنطقش را فراموش ميكند .به هر حال چون حكمش پيشاپيش صادر شده و چون اسلحه اش را هميشه همراه دارد از نظر زن محكوم است و هرچه بيشتر دست و پا بزند بيشتر از ساحل آرامش دور ميشود . و سر آخر زن به اين نتيجه ميرسد كه براي گسستن بندي كه قوانين جامعه مردسالاربر دست و پايش بسته اند اولين قدم گسستن از مردش است كه به گمان او نماينده غول مردسالاري در حيطه زندگي خصوصي اوست .و بهترين دليل برايش همان واكنش مرد است در برابر شرايط غير عادي .
پي نوشت
نوشته فوق نظر كلي نيست ولي فكر ميكنم در موارد مشابه مصاديق زيادي دارد.
زن روشنفكر بيش از زن عامي از بي عدالتي تبعيض جنسي و پايمال شدن حقوقش باخبر است و هر روز و هر ساعت بيادش هست كه در اتمسفري مرد سالار نفس ميكشد .از ديدگاه او عامل ايجاد جو مردسالارانه همه مردان در گذشته اند و عامل تداوم آن همه مردان زنده كه در اطرافش ميزيند. او حتي وقتي دقيق به مرد زندگي اش مينگرد رفتار افكار و آراي او را زير ذره بين ميگذارد – علي رغم تمام عشق و علاقه موجود بينشان – به او نيز بدگمان ميشود . چرا كه مردش بر اساس قوانين مكتوب و نامكتوبِ جاري- از حقوقي برخوردار است كه زن نيست . و اين حقوق همچون اسلحه اي هميشه همراهش است . و حامل اسلحه هميشه ميتواند بالقوه خطرناك باشد حتي اگر اسلحه اش هيچگاه عمل نكند.
بدگماني و بدبيني ذهن او را هر لحظه بيشتر كدر ميكند و براي اثبات گمان خويش به گمانه زني ميپردازد. او هوشمند است و هوشمنديش را به ياري ميگيرد. مردش را د رمقابل شرايط غير عادي قرار ميدهد . شرايطي كه خلاف عادات و عرف جامعه است . و مرد كه لب به اعتراض ميگشايد ديگر بازي را باخته . و از سوي زن به اتهام مردسالار بودن همسان همه همجنسان زورگوي خويش ميشود . مرد با توجه به شرايط و روابط حاكم بر جامعه تنها خواهان عمل منطقي از سوي زن روشنفكر است .وقتي كه عدم توجه زن به شرايط پيرامون را ميبيند به مقابله ميپردازد و بدترين راه ممكن را پيش ميگيرد ومنطقش را فراموش ميكند .به هر حال چون حكمش پيشاپيش صادر شده و چون اسلحه اش را هميشه همراه دارد از نظر زن محكوم است و هرچه بيشتر دست و پا بزند بيشتر از ساحل آرامش دور ميشود . و سر آخر زن به اين نتيجه ميرسد كه براي گسستن بندي كه قوانين جامعه مردسالاربر دست و پايش بسته اند اولين قدم گسستن از مردش است كه به گمان او نماينده غول مردسالاري در حيطه زندگي خصوصي اوست .و بهترين دليل برايش همان واكنش مرد است در برابر شرايط غير عادي .
پي نوشت
نوشته فوق نظر كلي نيست ولي فكر ميكنم در موارد مشابه مصاديق زيادي دارد.
شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۱
براي اوني كه پشت پنجره است.
ديروز آسمون ابري بود باد هم مي اومد و گرد و خاك ميكرد . براي همين پنجره ام تمام مدت بسته بود . تو خودم بودم و به ابراي آسمون فكر ميكردم .به آسمون دريا كه الان پوشيده از ابره . وقتي كه اسمون دريا ابري ميشه دنبالش توفان مياد.
به قايق كوچك فكر كردم كه كنارآب روي ماسه ها منتظر مَد درياست .تا سوار موجها بشه و دلش را بزنه به دريا. و به دريا كه دوست داره قايق رو سوار موجهاش كنه و به گردش ببره و سالم برگردونه به ساحل. ولي ميدونه قايق كوچك طاقت موجهاي بلند رو نداره قايق كوچك درياي توفاني دوست نداره. آرامش ميخواد موج آروم ميخواد كه نوازشگر باشه . دريا اينارو خوب ميدونه براي همين نگاهش به آسمونه كه باز بشه ستاره ها دربيان .يك شب آرام درست موقعي كه مَد باشه . ازون شبهاي پر رمز و راز...
ديروز آسمون ابري بود باد هم مي اومد و گرد و خاك ميكرد . براي همين پنجره ام تمام مدت بسته بود . تو خودم بودم و به ابراي آسمون فكر ميكردم .به آسمون دريا كه الان پوشيده از ابره . وقتي كه اسمون دريا ابري ميشه دنبالش توفان مياد.
به قايق كوچك فكر كردم كه كنارآب روي ماسه ها منتظر مَد درياست .تا سوار موجها بشه و دلش را بزنه به دريا. و به دريا كه دوست داره قايق رو سوار موجهاش كنه و به گردش ببره و سالم برگردونه به ساحل. ولي ميدونه قايق كوچك طاقت موجهاي بلند رو نداره قايق كوچك درياي توفاني دوست نداره. آرامش ميخواد موج آروم ميخواد كه نوازشگر باشه . دريا اينارو خوب ميدونه براي همين نگاهش به آسمونه كه باز بشه ستاره ها دربيان .يك شب آرام درست موقعي كه مَد باشه . ازون شبهاي پر رمز و راز...
پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۱
آبريزگاهِ تاريك!
دوستي تعريف ميكرد سال 64 كلاس دوم دبيرستان بوديم دبيري داشتيم بسيار سخت گير كه به هيچ وجه در ميان ساعت تدريس اجازه خروج از كلاس نميداد .يك روز كه از بخت بد با همين دبير كلاس داشتم از ابتداي شروع كلاس احساس كردم شديدا مثانه ام عذابم ميدهد . با توجه به آشنايي با اخلاق دبيرمان تا آخر ساعت سوزش و درد تحمل كردم و دم بر نياوردم .
در آن سالها سرويس هاي بهداشتي مدرسه ما وضع اسف باري داشتند . هركدام از توالت دخمه هاي تاريكي بودند كه هيچ پنجره و روزني نداشتند و لامپ هاي آن نيز به همت بچه ها معمولا شكسته بود و بنابراين حتي در سر ظهر هم كاملا تاريك بودند .
درب هاي آهني زنگ زده آنها هم هيچ چفت و بستي نداشتند . نتيجه اين بود كه بچه ها دور از چشم ناظم مدرسه فقط درب را با يك لگد باز ميكردند و از همان چهارچوب در به حالت ايستاده …
خلاصه زنگ خورد و من با سرعت هرچه تمام تر به سوي محل دستشويي ها در پشت ساختمان دويدم .چون ميدانستم در صورت تاخير مجبور خواهم شد در صف طولاني دستشويي از درد و سوزش به خود بپيچم . به نزديكي مقصد كه رسيدم در حال دو كمربندم را باز كردم و زيپ را هم پايين كشيدم تا زمان بيشتري تلف نشود . چون وضعيتم به حد بحران رسيده بود و احساس ميكردم هر آن ممكن است مثانه ام منفجرشود . به اولين درب كه رسيدم با يك لگد درب را باز كردم . كمربند و زيپ باز بود در چهار چوب در ايستادم و بي درنگ شروع كردم .
هنوز لذت آرامش رهايي از درد و سوزش مثانه را كاملا حس نكرده بودم كه فريادي مرا از جا پراند .
رامييييييييين نه!!!!!!!!!!!!!!
بيچاره دوستم زود تر از من آمده بود و با خيال راحت در همان توالت تاريك نشسته بود و من هم از همه جا بي خبر امان نداده بودم كه مرا از حضور خود مطلع كند!!
بقيه اش را خودتان ميتوانيد حدس بزنيد. كه چه بلايي سر دوست از همه جا بي خبرمان آمد. ولي به ياد آوري اين صحنه تا مدتها مايه شوخي و خنده ما بود .
دوستي تعريف ميكرد سال 64 كلاس دوم دبيرستان بوديم دبيري داشتيم بسيار سخت گير كه به هيچ وجه در ميان ساعت تدريس اجازه خروج از كلاس نميداد .يك روز كه از بخت بد با همين دبير كلاس داشتم از ابتداي شروع كلاس احساس كردم شديدا مثانه ام عذابم ميدهد . با توجه به آشنايي با اخلاق دبيرمان تا آخر ساعت سوزش و درد تحمل كردم و دم بر نياوردم .
در آن سالها سرويس هاي بهداشتي مدرسه ما وضع اسف باري داشتند . هركدام از توالت دخمه هاي تاريكي بودند كه هيچ پنجره و روزني نداشتند و لامپ هاي آن نيز به همت بچه ها معمولا شكسته بود و بنابراين حتي در سر ظهر هم كاملا تاريك بودند .
درب هاي آهني زنگ زده آنها هم هيچ چفت و بستي نداشتند . نتيجه اين بود كه بچه ها دور از چشم ناظم مدرسه فقط درب را با يك لگد باز ميكردند و از همان چهارچوب در به حالت ايستاده …
خلاصه زنگ خورد و من با سرعت هرچه تمام تر به سوي محل دستشويي ها در پشت ساختمان دويدم .چون ميدانستم در صورت تاخير مجبور خواهم شد در صف طولاني دستشويي از درد و سوزش به خود بپيچم . به نزديكي مقصد كه رسيدم در حال دو كمربندم را باز كردم و زيپ را هم پايين كشيدم تا زمان بيشتري تلف نشود . چون وضعيتم به حد بحران رسيده بود و احساس ميكردم هر آن ممكن است مثانه ام منفجرشود . به اولين درب كه رسيدم با يك لگد درب را باز كردم . كمربند و زيپ باز بود در چهار چوب در ايستادم و بي درنگ شروع كردم .
هنوز لذت آرامش رهايي از درد و سوزش مثانه را كاملا حس نكرده بودم كه فريادي مرا از جا پراند .
رامييييييييين نه!!!!!!!!!!!!!!
بيچاره دوستم زود تر از من آمده بود و با خيال راحت در همان توالت تاريك نشسته بود و من هم از همه جا بي خبر امان نداده بودم كه مرا از حضور خود مطلع كند!!
بقيه اش را خودتان ميتوانيد حدس بزنيد. كه چه بلايي سر دوست از همه جا بي خبرمان آمد. ولي به ياد آوري اين صحنه تا مدتها مايه شوخي و خنده ما بود .
گذشت زمان
روزي يكي از شاگردان تازه كار اينشتين از او ميپرسد :
استاد ميتوانيد نظريه نسبيت را به ساده تر ين صورت برايم بيان كنيد ؟
اينشتين پاسخ ميدهد:
در نظر بگيريد كه در محل قرار منتظر رسيدن معشوق زيبارويتان هستيد زمان بسيار به آهستگي ميگذرد انگار عقربه هاي ساعت نميخواهند هيچگاه به زمان قرار برسند و زمان مدام كش ميآيد.
حال تصور كنيد زمان وصال بالاخره سر ميرسد و آنگاه كه صنم زيباروي را در آغوش داريد عقربه هاي ساعت شروع ميكنند به دويدن به سرعت به دنبال هم و شبانه روزي به ثانيه اي ميگذرد .!!...........
تفاوت احساس ما نسبت به گذشت زمان امريست كه بيشتر ما تجربه اش كرده ايم يكي از جنبه هاي بارز آن -احساس سرعت كم گذشت زمان در كودكي و تسريع آن با افزايش سن است . به ياد دارم در دوران دبستان چقدر منتظر رسيدن نوروز –روز شماري ميكرديم و روي تخته سياه هر روز عدد روزهاي باقيمانده سال را با گچ مينوشتيم ولي اكنون سال با چشم بر هم زدني مي آيد و ميروند . و نوروز ها به سرعت در رفت و آمدند.
چه عاملي در ما تغيير ميكند كه زمان را اينگونه متفاوت احساس ميكنيم؟ . اصولا واقعيت كدام است؟ زماني كه من اكنون حس ميكنم يا آنكه در 10 سالگي حس ميكردم؟ به نظر من هر دو واقعي هستند .واقعيت در درون ذهن ماست . به اين ترتيب تصور كنيد اگر روزي ميشد اين تفاوت احساس در گذشت زمان را تحت اختيار در آورد و بنا بر موقعيت و شرايط احساس گذشت زمان را كند يا تند كرد چقدر زندگي متفاوت بود .حس گذشت لحظات شيرين زندگي را طولاني و حس گذشت لحظات تلخ را به اختيار كوتاه ميكرديم .درست بر عكس آنچه كه هست . و اين يعني رام كردن زمان كه هميشه با انسان سر ناسازگاري دارد. البته اين متفاوت بودن لزوما مفهوم مثبت ندارد!
تا بعد...
روزي يكي از شاگردان تازه كار اينشتين از او ميپرسد :
استاد ميتوانيد نظريه نسبيت را به ساده تر ين صورت برايم بيان كنيد ؟
اينشتين پاسخ ميدهد:
در نظر بگيريد كه در محل قرار منتظر رسيدن معشوق زيبارويتان هستيد زمان بسيار به آهستگي ميگذرد انگار عقربه هاي ساعت نميخواهند هيچگاه به زمان قرار برسند و زمان مدام كش ميآيد.
حال تصور كنيد زمان وصال بالاخره سر ميرسد و آنگاه كه صنم زيباروي را در آغوش داريد عقربه هاي ساعت شروع ميكنند به دويدن به سرعت به دنبال هم و شبانه روزي به ثانيه اي ميگذرد .!!...........
تفاوت احساس ما نسبت به گذشت زمان امريست كه بيشتر ما تجربه اش كرده ايم يكي از جنبه هاي بارز آن -احساس سرعت كم گذشت زمان در كودكي و تسريع آن با افزايش سن است . به ياد دارم در دوران دبستان چقدر منتظر رسيدن نوروز –روز شماري ميكرديم و روي تخته سياه هر روز عدد روزهاي باقيمانده سال را با گچ مينوشتيم ولي اكنون سال با چشم بر هم زدني مي آيد و ميروند . و نوروز ها به سرعت در رفت و آمدند.
چه عاملي در ما تغيير ميكند كه زمان را اينگونه متفاوت احساس ميكنيم؟ . اصولا واقعيت كدام است؟ زماني كه من اكنون حس ميكنم يا آنكه در 10 سالگي حس ميكردم؟ به نظر من هر دو واقعي هستند .واقعيت در درون ذهن ماست . به اين ترتيب تصور كنيد اگر روزي ميشد اين تفاوت احساس در گذشت زمان را تحت اختيار در آورد و بنا بر موقعيت و شرايط احساس گذشت زمان را كند يا تند كرد چقدر زندگي متفاوت بود .حس گذشت لحظات شيرين زندگي را طولاني و حس گذشت لحظات تلخ را به اختيار كوتاه ميكرديم .درست بر عكس آنچه كه هست . و اين يعني رام كردن زمان كه هميشه با انسان سر ناسازگاري دارد. البته اين متفاوت بودن لزوما مفهوم مثبت ندارد!
تا بعد...
اشتراک در:
پستها (Atom)