دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۱
یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۱
عدم قطعيت
...
جعفري:تو واسه Uncertainty Principle چي ميذاري؟
هامون( با تاكيد): Uncertainty Principle ؟ عدم يقين ، بذار عدم قطعيت .
جعفري : بي يقيني چطوره؟
هامون :نه همون عدم قطعيت بذار .
جعفري: ميشه اصل فقدان يقين؟
هامون: نه ديگه ، عدم قطعيت . اين به معناي استيصال ذهن بشر هم هست . يعني ميگه كل جهان موجود يا پديده هاي بيروني…ببين ، ميگه كه كوچكترين ذرات هنوز معلوم نيست چيه .موجه ؟ذره است ؟ روحه ؟ جسمه ؟ (ديكشنري دستش ميگيرد ) حالا ببينم دريا بندري چي ميگه ، آشوري ، عنايت چي ميگه …
از فيلمنامه هامون نوشته داريوش مهرجويي
...
جعفري:تو واسه Uncertainty Principle چي ميذاري؟
هامون( با تاكيد): Uncertainty Principle ؟ عدم يقين ، بذار عدم قطعيت .
جعفري : بي يقيني چطوره؟
هامون :نه همون عدم قطعيت بذار .
جعفري: ميشه اصل فقدان يقين؟
هامون: نه ديگه ، عدم قطعيت . اين به معناي استيصال ذهن بشر هم هست . يعني ميگه كل جهان موجود يا پديده هاي بيروني…ببين ، ميگه كه كوچكترين ذرات هنوز معلوم نيست چيه .موجه ؟ذره است ؟ روحه ؟ جسمه ؟ (ديكشنري دستش ميگيرد ) حالا ببينم دريا بندري چي ميگه ، آشوري ، عنايت چي ميگه …
از فيلمنامه هامون نوشته داريوش مهرجويي
با خود ميگويم
خيلي دلم گرفته .حالم اصلا خوب نيست از صبح ؟ نه از ديشب . كلافه ام حوصله هيچ كاري ندارم . آنقدر ذهنم پراكنده و نا منسجم است كه حتي چند خط از يك متن ساده را هم سه بار بايد بخوانم تا بفهمم . تمام عضلات بدنم به صورت غير ارادي منقبض است . انگار منتظر خبر بدي هستم.منتظر اتفاقي ناگوار .چند دقيقه پيش موبايلم زنگ زد . تنها چند كلمه خيلي معمولي رد و بدل شد . ولي نميدانم چه بود پشت اين مكالمه ؟ شايد لحنش كه مثل هيچوقت بود- كه نگرانيم را بيشتر كرد .شايد هم همه اش توهم است . شايد بيهوده است شايد اتفاق ناگوار قبلا افتاده است . و من باز دير خواهم رسيد ...
فكر ميكردم اگر بنويسم بهتر ميشوم ولي نشد ..دوباره موبايل زنگ زد و هيچكس نبود در آنسوي خط ...
خيلي دلم گرفته .حالم اصلا خوب نيست...
خيلي دلم گرفته .حالم اصلا خوب نيست از صبح ؟ نه از ديشب . كلافه ام حوصله هيچ كاري ندارم . آنقدر ذهنم پراكنده و نا منسجم است كه حتي چند خط از يك متن ساده را هم سه بار بايد بخوانم تا بفهمم . تمام عضلات بدنم به صورت غير ارادي منقبض است . انگار منتظر خبر بدي هستم.منتظر اتفاقي ناگوار .چند دقيقه پيش موبايلم زنگ زد . تنها چند كلمه خيلي معمولي رد و بدل شد . ولي نميدانم چه بود پشت اين مكالمه ؟ شايد لحنش كه مثل هيچوقت بود- كه نگرانيم را بيشتر كرد .شايد هم همه اش توهم است . شايد بيهوده است شايد اتفاق ناگوار قبلا افتاده است . و من باز دير خواهم رسيد ...
فكر ميكردم اگر بنويسم بهتر ميشوم ولي نشد ..دوباره موبايل زنگ زد و هيچكس نبود در آنسوي خط ...
خيلي دلم گرفته .حالم اصلا خوب نيست...
شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱
مانتوي مشكي پژوي مشكي
محيط زندگي ما در مقايسه با محيط زندگي ساير مردم دنيا حتي ملتهاي بسيار فقير تر از نظر مادي و فرهنگي از فقر رنگ رنج ميبرد .به اطرافمان بنگريم . چه رنگهايي ميبينيم؟ مشكي قهوه اي تيره دودي سرمه اي تيره خاكي و…
چه كسي دنياي مارا با اين رنگهاي مرده نقاشي كرده است ؟چرا موقع خريد اتومبيل ، مشكي و دودي انتخاب اولمان است؟ و اگر مثلا به جاي آن اتومبيل سفيد تحويلمان دهند ، به هزار حيله سعي در تعويض آن داريم؟ چون زانتياي مشكي از زانتياي سفيد گرانتر است ؟ چرا گرانتر است ؟ چون من و شما اتومبيل مشكي را دوستتر داريم؟چرا رنگ عدسي ! ( همون خاكي سابق ) گرانترين رنگ پژو RD است؟ رنگي كه مناسب خودروهاي نظاميست براي استتار در مواقع جنگ ؟ چون ميخواهيم استتار داشته باشيم ؟ ميخواهيم ديده نشويم؟
در ميان انبوه خودرو هاي ديگر گم باشيم؟
و چرا هنگام خريد لباس ( به ويژه مانتو ) حتي براي استفاده در محيط هاي غير اداري و غير رسمي رنگ مشكي را انتخاب ميكنيم؟
مگر پوشيدن لباس روشن چه عيبي دارد ؟ انگشت نما ميشويم؟ چون همه تيره مي پوشند؟ چون در مظان اتهام بدحجابي قرار ميگيريم؟ با وجود اينكه ميدانيم رنگ مشكي جاذب حرارت است در تابستان هاي داغ تهران لباس سراسر مشكي ميپوشيم و حتي دستكش مشكي به دست ميكنيم؟
چه خيري ديده ايم در اين تيرگي لطفا نگوييد به ما تحميل شده نگوييد مارا مجبور كرده اند . در بسياري موارد خودمان انتخاب كرده ايم . خودمان خواسته ايم .
آسمان خاكستري تهران كافي نيست؟ دلها و ذهن هايمان را هم دود گرفته؟
محيط زندگي ما در مقايسه با محيط زندگي ساير مردم دنيا حتي ملتهاي بسيار فقير تر از نظر مادي و فرهنگي از فقر رنگ رنج ميبرد .به اطرافمان بنگريم . چه رنگهايي ميبينيم؟ مشكي قهوه اي تيره دودي سرمه اي تيره خاكي و…
چه كسي دنياي مارا با اين رنگهاي مرده نقاشي كرده است ؟چرا موقع خريد اتومبيل ، مشكي و دودي انتخاب اولمان است؟ و اگر مثلا به جاي آن اتومبيل سفيد تحويلمان دهند ، به هزار حيله سعي در تعويض آن داريم؟ چون زانتياي مشكي از زانتياي سفيد گرانتر است ؟ چرا گرانتر است ؟ چون من و شما اتومبيل مشكي را دوستتر داريم؟چرا رنگ عدسي ! ( همون خاكي سابق ) گرانترين رنگ پژو RD است؟ رنگي كه مناسب خودروهاي نظاميست براي استتار در مواقع جنگ ؟ چون ميخواهيم استتار داشته باشيم ؟ ميخواهيم ديده نشويم؟
در ميان انبوه خودرو هاي ديگر گم باشيم؟
و چرا هنگام خريد لباس ( به ويژه مانتو ) حتي براي استفاده در محيط هاي غير اداري و غير رسمي رنگ مشكي را انتخاب ميكنيم؟
مگر پوشيدن لباس روشن چه عيبي دارد ؟ انگشت نما ميشويم؟ چون همه تيره مي پوشند؟ چون در مظان اتهام بدحجابي قرار ميگيريم؟ با وجود اينكه ميدانيم رنگ مشكي جاذب حرارت است در تابستان هاي داغ تهران لباس سراسر مشكي ميپوشيم و حتي دستكش مشكي به دست ميكنيم؟
چه خيري ديده ايم در اين تيرگي لطفا نگوييد به ما تحميل شده نگوييد مارا مجبور كرده اند . در بسياري موارد خودمان انتخاب كرده ايم . خودمان خواسته ايم .
آسمان خاكستري تهران كافي نيست؟ دلها و ذهن هايمان را هم دود گرفته؟
جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۱
زن و مردي كه در شرايط و محيطي كه براي آن اينده روشني نميتوان متصور بود تصميم ميگيرند به يك انسان جديد زندگي بدهند- آيا به اين مي انديشند كه روزي موجودي كه از گوشت و پوست و خون آنهاست به آنها روي كند و بپرسد :
پدر – مادر ـ شما از سر خودخواهي – ندانم كاري يك لحظه از خود بيخود شدگي براي فرار از يكنواختي زندگي – براي داشتن بهانه اي براي ادامه زندگي مشتركي كه روبه فروپاشيدن بود و… و بدون توجه به آينده اي كه انتظارم را ميكشيد- مرا پديد آورديد. چرا ؟چرا؟؟؟ چرا در آن لحظه به من نينديشيد؟
و آن دو چه پاسخي خواهند د اشت ؟
پدر – مادر ـ شما از سر خودخواهي – ندانم كاري يك لحظه از خود بيخود شدگي براي فرار از يكنواختي زندگي – براي داشتن بهانه اي براي ادامه زندگي مشتركي كه روبه فروپاشيدن بود و… و بدون توجه به آينده اي كه انتظارم را ميكشيد- مرا پديد آورديد. چرا ؟چرا؟؟؟ چرا در آن لحظه به من نينديشيد؟
و آن دو چه پاسخي خواهند د اشت ؟
پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۱
رقابت
در فيلم دونده امير نادري صحنه بسيار زيبايي هست كه پسر بچه ها يك قالب بزرگ يخ را در محلي نزديك شعله هاي چاههاي نفت روي بشكه اي خالي قرار ميدهند و از فاصله اي دور براي رسيدن به آن يك مسابقه دو ترتيب ميدهند.قالب يخ به سرعت در حال ذوب شدن است .
پسرها در حين دويدن براي رسيدن به نقطه پايان از هيچ كوششي در جهت جلوگيري از حركت رقبا فروگذار نميكنند. به جاي اينكه سعي كنند سريعتر به هدف برسند به يكديگر تنه ميزنند-پشت پا ميزنند و همديگر را هول ميدهند و به زمين ميزنند.
و دوربين با قطع هاي مكرر قالب يخ در حال آب شدن را نشان ميدهد و بجه هايي كه با يكديگر درگيرند . و دست آخر كه قهرمان فيلم به نقطه پايان ميرسد از قالب بزرگ يخ تقريبيا چيزي نمانده .
بسياري از رقابت هاي ما به شكل همان رقابت پسر بچه هاي فيلم دونده است. به جاي اينكه به فكر رسيدن به هدف باشيم مدام در پي اين هستيم كه جلوي راه ديگري را بگيريم و گاه در اين امر انچنان غرق ميشويم كه هدف اصلي را فراموش ميكنيم و در اين ميان فرصتها و اهداف زندگيمان بسان همان قالب يخ به سرعت در حال نابودي و از بين رفتن هستند. و البته نفرتي كه در فضاي اطرافمان موج ميزند اين رفتار ناسالم را دامن ميزند.و اين نوع رقابت نفرت مي آفريند و اين چرخه مخرب همچنان ادامه دارد...
تا بعد…
در فيلم دونده امير نادري صحنه بسيار زيبايي هست كه پسر بچه ها يك قالب بزرگ يخ را در محلي نزديك شعله هاي چاههاي نفت روي بشكه اي خالي قرار ميدهند و از فاصله اي دور براي رسيدن به آن يك مسابقه دو ترتيب ميدهند.قالب يخ به سرعت در حال ذوب شدن است .
پسرها در حين دويدن براي رسيدن به نقطه پايان از هيچ كوششي در جهت جلوگيري از حركت رقبا فروگذار نميكنند. به جاي اينكه سعي كنند سريعتر به هدف برسند به يكديگر تنه ميزنند-پشت پا ميزنند و همديگر را هول ميدهند و به زمين ميزنند.
و دوربين با قطع هاي مكرر قالب يخ در حال آب شدن را نشان ميدهد و بجه هايي كه با يكديگر درگيرند . و دست آخر كه قهرمان فيلم به نقطه پايان ميرسد از قالب بزرگ يخ تقريبيا چيزي نمانده .
بسياري از رقابت هاي ما به شكل همان رقابت پسر بچه هاي فيلم دونده است. به جاي اينكه به فكر رسيدن به هدف باشيم مدام در پي اين هستيم كه جلوي راه ديگري را بگيريم و گاه در اين امر انچنان غرق ميشويم كه هدف اصلي را فراموش ميكنيم و در اين ميان فرصتها و اهداف زندگيمان بسان همان قالب يخ به سرعت در حال نابودي و از بين رفتن هستند. و البته نفرتي كه در فضاي اطرافمان موج ميزند اين رفتار ناسالم را دامن ميزند.و اين نوع رقابت نفرت مي آفريند و اين چرخه مخرب همچنان ادامه دارد...
تا بعد…
چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۱
هر سال ابن موقع از سال در برلين جشنواره عشاق يا LOVE PARADE برگزار ميشه . اشپيگل عكسهاي زيادي ازين مراسم انداخته.
. اين عكس نشون ميده كمپاني durex (توليد كننده معروف كاندوم )چقدر به روشهاي بسيار موثر تبليغاتي آگاه است . و البته چه جاي مناسبي رو براي آگهي انتخاب كرده .! بايد به مشاور تبليغاتيش آفرين گفت!!.
. اين عكس نشون ميده كمپاني durex (توليد كننده معروف كاندوم )چقدر به روشهاي بسيار موثر تبليغاتي آگاه است . و البته چه جاي مناسبي رو براي آگهي انتخاب كرده .! بايد به مشاور تبليغاتيش آفرين گفت!!.
سهشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۱
سرسره آبي
براتون پيش اومده برين تو اين پاركهاي آبي سوار سرسره هايي بشين كه به صورت لوله هاي مار پيچ هستن و كفشون آب جريان داره؟ اولش ارتفاع زياد آدمو به ترديد ميندازه... برم ؟ نرم ؟؟ اگه نرم كلاه ميره سرم ( به سبك سندي ). خلاصه به پشت كه ميخوابي كف سرسره ديگه هيچ كنترلي روي حركتت نداري و همينطور سرعتت زياد ميشه . چون سرسره به شكل لوله و مار پيچه چيز زيادي هم نميبيني . با خودت ميگي اگه با اين سرعت پشت يكي از پيچ ها بخورم به يه مانع چه بلايي سرم مياد. خلاصه اين فكرم پس از چند ثانيه از ذهن ميره بيرون و يه لذت عجيبي مياد تو تن آدم .يه حسي كه با همه حسهايي كه تا حالا تجربه كردي فرق داره. و همه احتمالات خطر رو فراموش ميكني . خودتو ميسپري به دست سرنوشت و منتظر ميشي كه شيب سرسره تورو به يه جاي خوب برسونه.
و اخر سر ناگهان با نور خورشيد كه تو صورتت ميخوره ميفهمي كه وسط زمين و هوايي و تا به خودت بياي با اسافل اعضا ميخوري رو سطح آب...
تو زندگي هم خيلي لذت ها و خوشي ها لازمشون اينه كه ذهنتو از احتمال هاي بد پاك كني . نه اينكه احمقانه خوشبين باشي ولي بدبين هم نباشي . تا بتوني از انرژي مثبتي كه از شعف و لذت لحظات زيباي زندگيت ميگيري استفاده كني.
براتون پيش اومده برين تو اين پاركهاي آبي سوار سرسره هايي بشين كه به صورت لوله هاي مار پيچ هستن و كفشون آب جريان داره؟ اولش ارتفاع زياد آدمو به ترديد ميندازه... برم ؟ نرم ؟؟ اگه نرم كلاه ميره سرم ( به سبك سندي ). خلاصه به پشت كه ميخوابي كف سرسره ديگه هيچ كنترلي روي حركتت نداري و همينطور سرعتت زياد ميشه . چون سرسره به شكل لوله و مار پيچه چيز زيادي هم نميبيني . با خودت ميگي اگه با اين سرعت پشت يكي از پيچ ها بخورم به يه مانع چه بلايي سرم مياد. خلاصه اين فكرم پس از چند ثانيه از ذهن ميره بيرون و يه لذت عجيبي مياد تو تن آدم .يه حسي كه با همه حسهايي كه تا حالا تجربه كردي فرق داره. و همه احتمالات خطر رو فراموش ميكني . خودتو ميسپري به دست سرنوشت و منتظر ميشي كه شيب سرسره تورو به يه جاي خوب برسونه.
و اخر سر ناگهان با نور خورشيد كه تو صورتت ميخوره ميفهمي كه وسط زمين و هوايي و تا به خودت بياي با اسافل اعضا ميخوري رو سطح آب...
تو زندگي هم خيلي لذت ها و خوشي ها لازمشون اينه كه ذهنتو از احتمال هاي بد پاك كني . نه اينكه احمقانه خوشبين باشي ولي بدبين هم نباشي . تا بتوني از انرژي مثبتي كه از شعف و لذت لحظات زيباي زندگيت ميگيري استفاده كني.
اشتراک در:
پستها (Atom)